گنج

شمارهٔ ۳۰ - جور!

جور این قدر به یک تن تنها نمی‌شودگویی اگر که می‌شود حاشا نمی‌شود
ظالم‌تر از طبیعت و مظلوم‌تر ز منتا ختم آفرینش دنیا نمی‌شود
ای طبع من ز زشتی کردار روزگارگویا دگر زبان تو گویا نمی‌شود
گویند گریه عقده دل باز می‌کندخون گریه می‌کنم دل من وانمی‌شود
بنیانم اشک دیده ز جا کند ای عجبکاین سیل کوهکن ز چه دریا نمی‌شود
با درد هجر ساخته در چنگ غم اسیرکاری به نقد ساخته از ما نمی‌شود
نام تو گشته ورد زبانم ولی چه سودشیرین، دهن به گفتن حلوا نمی‌شود
رجعت اگر دوباره کند ز آسمان مسیحدردی است درد من که مداوا نمی‌شود
خاک تمام عالم اگر من به سر کنمدر خاک رفته من پیدا نمی‌شود
از بعد مرگ یار ز من گو به زندگیدیگر سلوک ما و تو یک جا نمی‌شود
عارف چنان ز ماتم عبدالرحیم خانگشته است بستری که دگر پا نمی‌شود