شمارهٔ ۳۲ - دل خوار کرد
دل خوار کرد در بر هر خار و خس مرانگذاردم به حال خود این بوالهوس مرا
از بس که غم کشیده مرا سر به زیر پرخوشتر ز عالمی شده کنج قفس مرا
پرسد طبیب درد دلم را چه گویمشچون نیست اهل درد همین درد بس مرا
با هرکسی ز مهر زدم دم چو خود نبوداهل وفا نگشت یکی دادرس مرا
مستم رها کنید بگریم به حال خویشمست آنقدر نیم که بگیرد عسس مرا
چون نورسیدهام ز ره ای پیر میفروشاز آن شراب کال یکی کام رس مرا
چنگی به دل نمیزندم نغمههای عودای تار و نی شوید دمی همنفس مرا
گفتم که بد معرفی عارف شدی و گفت«این نام نیک تا ابدالدهر بس مرا!»