شمارهٔ ۲۰ - مرگ دوست
به مرگ دوست مرا میل زندگانی نیست؟ز عمر سیر شدم مرگ ناگهانی نیست؟
بقای خویش نخواهم از آنکه میدانمکه اعتماد بر این روزگار فانی نیست
خوشم که هیچکس از من دگر نشان ندهدبه کوی عشق نشان به ز بینشانی نیست
سیاه روی نداری شود که گر برومبه بزم دوست به جز خجلت ارمغانی نیست
خزم به خرقهٔ پشمینِ خود که این گرمیبه خرقهٔ خز و در جامهٔ یمانی نیست
رهین منّت چشمم نه چشمهٔ حیوانبگو به خضر که این وضع زندگانی نیست
سراغ وادی دیوانگان ز مجنون گیرجنون عشق بود این شترچرانی نیست
به پرسش دل من آیی آن زمان که مرابرای گفتن درد درون زبانی نیست
به زیر خرقه ز من مشتی استخوان مانده استبه جان دوست که در زیر جامه جانی نیست
تو شاهبازی و خواهی کنی سرافرازممنم خجل که در این باغم آشیانی نیست
وحید عصر خودی عارفا بدان امروزکه از برای تو در زیر چرخ ثانی نیست