شمارهٔ ۲۱ - غم چشم
به رغم چشم تو بیپا من از شراب شدمخدا خراب کند خانهات خراب شدم
فروخت خرقه و شیخ آب آتشین میخواستمیان میکده من از خجالت آب شدم
ز دست هجر تو لبریزِ گریهام چه کنمز پای تا سر و سر تا به پا سحاب شدم
چو ماه روی تو از ابر زلف بیرون شدقسم به موی تو بیزار ز آفتاب شدم
مرا در آتش هجران گداختی یک عمرچه شد که این همه مستوجب عذاب شدم
اگرچه بیگنهم میکشد ولیک خوشمکه در عداد شهیدانش انتخاب شدم
سؤال کرد ز من: عارف از پریرویانوفا چه دیدی؟ من عاجز از جواب شدم