شمارهٔ ۱۸ - حکایت هجران
سزد بر اوج فلک، سرکشی کند سر مناگر به طالع من بازگردد اختر من
به حشر نامهٔ اعمال اگر برون آرمپر از حکایت هجران توست دفتر من
چگونه بر رخ خوبان نظر کنم که مدامخیال روی تو سدیست پیش منظر من
هلال ابرویت ای آفتاب کشور حُسنطلوع کرد و چو کتان بسوخت پیکر من
ز واژگونی بخت این گمان نبود مراکه روزگار نشاند تو را برابر من
خیال زلف تو دوشم به خواب بود امروزچو ناف آهوی چین مشکبوست بستر من
شب فراق تو خوشوقت از آن شدم که گرفتز گریه داد دل از هجر دیدهٔ تر من
به یار راز نهانی نگفته باز آمدرقیب دست نخواهد کشید از سر من
نگفتیام که «اگر ناتوان شوی گیرمبه دست دست تو» وقت است ای توانگر من