شمارهٔ ۱۰ - هاله زلف
ز زلف بر رخ همچون قمر نقاب انداختفغان که هاله به رخسار آفتاب انداخت
هلاک ناوک مژگان آنکه سینهٔ مانشانه کرد و بر او تیر بیحساب انداخت
رها نکرد دل از زلف خود به استبدادگرفت و گفت تو مشروطهای، طناب انداخت
از آن زمان که رخت دید چشم اندر خوابقسم به چشم تو عمری مرا به خواب انداخت
خرابتر ز دلم در جهان نیافت غمتاز آن چو جغد نشیمن در این خراب انداخت
نه من، هر آنکه به دل مهر دلبری داردبدان که نقش خیالی است کاندر آب انداخت
من آن فسردهدل و سر به زیر پر مرغمکه آشیان مرا دید پر عقاب انداخت
شبی به مجمع عشاق عارفی میگفتخوش آنکه سر به ره یار در شتاب انداخت