شمارهٔ ۱۱ - گیسوی نگار
می از اندازه فزونش بده ای ساقی بزمتا خراب افتد و ما دست به کاری بزنیم
شب اگر دست به گیسوی نگاری بزنیمره صد قافله دل در شب تاری بزنیم
سختها سست شود در گه همدستی ماهمه همدست اگر دست به کاری بزنیم
شیر گیریم و تهمتن تن و مرد افکن و مستهمتی تا که در این شرزه شکاری بزنیم
ز اول عمر چو اندر زد و خوردیم و دفاعیک صبوحی ز پی دفع خماری بزنیم
محتسب تا نرسیده است ز دنبال بیاساغری با تو به یک گوشه کناری بزنیم
حاصل کشتهٔ درویش اگر داد به بادهر که بر خرمنش از ناله شراری بزنیم
عارفا رشتهٔ تحت الحنک واعظ شهرظلم کردیم گر آن را به حماری بزنیم!