شمارهٔ ۵ - دلاکیه عارف
رفت شخصی تا که بتْراشد سرشدر برِ دلّاکِ از خود خرترش
لنگ بر زیر زَنَخ انداختشتیغ اندر سنگ رویین آختش
بر سرش پاشید آب از قمقمهاو نشسته همچو سلطان جمجمه
پس به . . . خویش مالید آینهگفت خوشبین باش بِهْ زین جای نه
تیغ را مالید بر قیشی که بودپیش چشمش در رکوع و در سجود
تیغ خود را کرد تیز آن دل دو نیمگفت بسم الله الرحمن الرحیم
آن سرِ بیصاحبِ بدبخت رایا سرِ چون سنگِ خارا سخت را
کرد زیر دست و مالیدن گرفتبعد از یک سو تراشیدن گرفت
اولین بارش چنان ضربی به سرزد کز آن ضربت دلش را شد خبر
گفت آخ استاد ببْریدی سرمگفت: «راحت باش تا من سرورم
پنبه میچسبانمش تا خون ریشاز سر خونین نریزد روی ریش»
پنبه میچسبانْد یک لختی اگربر سرِ لختش زدی ضربِ دگر
باز فریاد از دلِ پرخون کشیدتا بجنبد چند جا را هم برید
هی بریدی آن و هی از جیب خویشپنبه میچسبانْد بر آن زخم ریش
پوست از آن سر همه تاراج کردصفحهٔ سر دکّهٔ حَلّاج کرد
تا رسید آنجا که سرتاسر سرشقوزهزاری شد سر بارآورش
گفت «سر این سر از بیصاحبیستزآن تو پنداری کدو یا طالبیست
تا تو دلّاکی یقین دان مردهشویجمله سرها را بَرَد بیگفتوگوی»
تیغ دادن بر کفِ دلّاکِ مستبِهْ که افتد شاهی احمد را به دست
آن کند زخمی سر و این سر بُرَدسر ز سردارانِ یک کشور بُرَد