شمارهٔ ۹۱ - در ندامت و شکایت
با آنکه چند سال بدیدم بتجربتکز کل خواجگان جهان بوالحسن بهست
پنداشتم که بازوی احسان قویترستآنجا که بر کتف علم پیرهن بهست
یا همچو سرو نش در آزادگی کندآنرا که باغ و برکه و سرو و چمن بهست
یا همچو شمع نور به هرکس رساند آنکدر پیش او نهاده به گوهر لگن بهست
مودود احمد عصمی عشوهایم دادگفتم که او سر است و سر آخر ز تن بهست
راغب شدم به خدمت او تا شدم چنانکحال سگان بوالحسن از حال من بهست