گنج

شمارهٔ ۸۵ - در مدح سعدالدین و کیفیت سقطه و حسب حال خود

وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)قافیه: انست۳۷ بیت
ای سعد سپهر دین کجاییکاثار سعادتت نهانست
بازم ز زمانه کم گرفتیوین هم ز کیادت زمانست
این عادت قلةالمبالاتآیین کدام دوستانست
زین گونه بضاعت مودتدر حمل کدام کاروانست
ما را باری غم تو هر شبهمخوابهٔ مغز استخوانست
زان روی که روزی از فراقتبا سال تمام توامانست
سالیست که دیدهٔ پر آبمبر طرف دریچه دیدبانست
رخسارهٔ کاه‌رنگم از اشکدر هجر تو راه کهکشانست
روزم سیهست از آنکه چشمماز آتش سینه پر دخانست
خود صحبت اندساله بگذارگو مرد غریب ناتوانست
گرچه زدهٔ سپهر پیرستآخر نه چو بخت ما جوانست
برخیزم و بنگرم که حالشدر حبس تکبر از چه سانست
از دست مشو ز سقطهٔ منپای تو اگرچه در میانست
سری دارم که گر بگویمگویی بحقیقت آن چنانست
آن شب که دو عالم از حوادثگویی که دو محنت آشیانست
و اجرام نحوس را به یکباردر طالع عافیت قرانست
وز عکس شفق هوای گیتییک معرکه لمعهٔ سنانست
گفتم که چو شب گران‌رکابستتدبیر می سبک عنانست
مهمان تو آمدیم یالیتیالیتم از آن دو میهمانست
تا از در مجلست که خاکشهمتای بهشت جاودانست
سر در کردم اشارتت گفتدر صدر نشین که جایت آنست
من نیز به حکم آنکه حکمتبر جان و روان من روانست
بنشستم و گفتم ارچه صدر اوستعیبی نبود که میزبانست
القصه چو جای خود بدیدمکز منطقه نیک بر کرانست
با خود گفتم که انوری هیهرچند که خانهٔ فلانست
لیکن به حضور او که حدشحاضر شدن همه جهانست
دانی که تصدری بدین حدنه حد تو خام قلتبانست
فی‌الجمله ز خود خجل شدم نیکخود موجب خجلتم عیانست
اندازهٔ رسم دانی منداند آن کس که رسم دانست
بر پای نشستم آخرالامرچونان که گمان همگنانست
پی کورکنان حریف جویانزانگونه که هیچکس ندانست
گفتم که چو شب سبکترک شداکنون گه ساغر گرانست
چون تو به سه گانه دست بردیبرجستم و این سخن نشانست
از گوشهٔ طارمت که سمکشمعیار عیار آسمانست
بر خاک درت نثار کردمشخصی که برو نثار جانست
یعنی که گرم ز روی تمکینبر سدرهٔ منتهی مکانست
درگاه سپهر صورتت راتا حشر سرم بر آستانست