شمارهٔ ۸۶ - در مدح صاحب جمالالدین محمد و شکایت از روزگار
کمال دین محمد محمد آنکه برایجمال حضرت و صدر و وزیر سلطانست
نفاذ حکم و قضا و قدرت قدر وسع آنکبه حل و عقد ممالک منوب دورانست
سپهر برشده تا رای روشنش دیدستز بر کشیدن خورشید و مه پشیمانست
زمانه در دل کتم عدم ضمیری داشتکه در وجود نگنجد کمال او آنست
مدار جنبش قدرش ورای خورشیدستدر سرای کمالش فراز کیوانست
به رای روشن پاک آفتاب گردونستبه قدر و جاه و شرف آسمان گردانست
وزارت از سخن او چو جان باجسمستنیابت از قلم او چو جسم با جانست
به پیش آینهٔ طبعش آشکار شودهر آن لطیفه که از روزگار پنهانست
ز اتصال کواکب وز امتزاج طباعهر آن اثر که ببینی هزار چندانست
که او مشیر همه کارهای اقبالستکه او مدار همه کارهای دیوانست
بجز حمایتش از حادثات امان ندهدکه این چو کشتی نوحست و او چو طوفانست
به کار خادمش اندیشهای همی بایدبه از گذشته که اندیشه ناک و حیرانست
به بنده وعدهٔ الوان چه بایدش بستنکه از زمانه برو بندهای الوانست
به زیر ضربت خایسک محنت و شیونصبور نیست ولی صبر کار سندانست
به طول قطعه گرانی نکردم از پی آنکزین متاع درین عرضگاه ارزانست
همیشه تا ز فرود سپهر ارکانندهماره تا ز ورای کمال نقصانست
مباد هیچ بدی از سپهر و ارکانشکه از کمال بزرگی سپهر و ارکانست
ز طوق طوعش خالی مباد گردن دهرکه بس یگانه و فرزانه و سخندانست