شمارهٔ ۳۴۸ - در مدح تاج الدین ابوالمعالی محمد المستوفی گوید و عرق نسترن خواهد
ایا به عالم عهد از تو نوبهاروفاچرا چنین ز نسیم صبات بیخبرم
به خاصه چون تو شناسی که رنگ و بوی ندادخرد به باغ سخن بیشکوفهٔ هنرم
به صد زبانت چو سوسن بگفته بودم دیکه چون بنفشه ز سستی فروشدست سرم
گر اندکی عرق نسترن به دست آریبه من فرست وگرنه بگوی تا بخرم
زبان چو لاله به گرد دهان درافگندیکه گر نیارمت از سبزهٔ دمن بترم
فروخت روی نشاطم چو بوستان افروزبدان امید کزین ورطه بو که جان ببرم
برون شدی و فرو برد سر چو نیلوفربه آب غفلت ودانسته کاب مینخورم
دو روز رفت که چون شنبلید پژمردهز تشنگی به غایت نه خشکم و نه ترم
ز تف چو ظاهر تفاح زرد گشت رخمز غم چو باطن او پارهپاره شد جگرم
چو گوش این سخنت همچو پیل گوش نمودکه چیست عارضه یا من به معرض چه درم
نه بیوفات چو ایام یاسمن خوانمنه زین سپس همه رنگت چو ارغوان شمرم
تو آنچه بینی این بین که با فراغت توهنوز دیده چو نرگس نهاده مینگرم
چو دستهای چنارست هر دو دستم سستوگرنه پیرهن از جور تو چو گل بدرم