شمارهٔ ۳۴۷ - شکوه از روزگار
خدایگانا سالی مقیم بنشستمبه بوی آنکه مگر به شود ز تو کارم
همی نیاید نقشی به خیره چه خروشمهمی نگردد کارم نفیر چون دارم
نه ماه دولتم از چرخ میدهد نورمنه شاخ شادیم از باد میدهد بارم
نه پای آنکه ز دست زمانه بگریزمنه دست آنکه در این رنج پای بفشارم
نه پشت آنکه ز اقبال روی برتابمنه روی آنکه دگر پشت بر جهان آرم
نه حرفتی که بدان نعمتی به دست آرمنه غمخوری که خورد پیش تخت تیمارم
گهی به باختهای این سپهر منحوسمگهی گداختهای این جهان غدارم
گهی به کنجی اندر بمانده چون مورمگهی به غاری اندر خزیده چون مارم
گهی چو باد به هر جایگاه پویانمگهی چو خاک به هر بارگاه در خوارم
گهی ز آب دو دیده مدام در بحرمگهی ز آتش سینه مقیم در نارم
گهی به اجرت خانه گرو بود کفشمگهی به نان شبانه به رهن دستارم
گهی نهند گرانجان و ژاژخا ناممگهی دهند لقب احمق و سبکبارم
به حد و وصف نیاید که من ز غم چونمبه وهم خلق نگنجد که من چهسان زارم
خدای داند زینگونه زندگی که مراستبه جان و دیده و دل مرگ را خریدارم
از آنچه گفتم اگر هیچ بیش و کم گفتمز دین ایزد و شرع رسول بیزارم