گنج

شمارهٔ ۳۴۹ - در بیان هنرهای خود و جهل ابناء عصر

گرچه دربستم در مدح و غزل یکبارگیظن مبر کز نظم الفاظ و معانی قاصرم
بلکه در هر نوع کز اقران من داند کسیخواه جزوی گیر آن را خواه کلی قادرم
منطق و موسیقی و هیات بدانم اندکیراستی باید بگویم با نصیب وافرم
وز الهی آنچه تصدیقش کند عقل صریحگر تو تصدیقش کنی بر شرح و بسطش ماهرم
وز ریاضی مشکلی چندم به خلوت حل شده استواندر آن جز واهب از توفیق کس نه یاورم
وز طبیعی رمز چند ار چند بی‌تشویر نیستکشف دانم کرد اگر حاسد نباشد ناظرم
نیستم بیگانه از اعمال و احکام نجومدر بیان او به غایت اوستاد و ماهرم
چون ز لقمان و فلاطون نیستم کم در حکمور همی باور نداری رنجه شو من حاضرم
با بزرگان مستفیدم با فرودستان مفیدعالم تحصیل را هم وارد و هم صادرم
غصه ها دارم ز نقصان از همه نوعی ولیکزین یکی آوخ که نزدیک تو مردی شاعرم
این همه بگذار با شعر مجرد آمدمچون سنایی هستم آخر گرنه همچون صابرم
هریکی آخر از ایشان بی‌کفافی نیستنداین منم کز مفلسی چون روز روشن ظاهرم
خود هنر در عهد ما عیب است اگرنه این سخنمی‌کند برهان که من شاعر نیم بل ساحرم
خاطرم در ستر دیوان دختران دارد چو حورزهره‌شان پرورده در آغوش طبع زاهرم
گر ز یک خاطب یکی را روز تزویج و قبولبرتر از احسنت کابین یافتستم کافرم
در چنین قحط مروت با چنین آزادگانوای من گر نان خورندی دختران خاطرم
اینکه می‌گویم شکایت نیست شرح حالتستشکر یزدان را که اندر هرچه هستم شاکرم
در غرض از آفرینش غایتم بس اولمگرچه در سلک وجود از روی صورت آخرم
قدر من صاحب قوام‌الدین حسن داند از آنکصدر او را یادگار از ناصرالدین طاهرم