شمارهٔ ۳۰۵ - در عذر بدمستی خویش
ای فلک با کمال تو ناقصوی جهان بینوال تو درویش
گم کند راه مصلحت تقدیرگرنه تدبیر تو بود در پیش
همچو معنی که در بیان باشددر جهانی و از جهانی بیش
دوش دور از تو ای مدبر عقلنه به تدبیر عقل دوراندیش
جمع ضدین کرده در زنبورلطفت از نوش انتقام از نیش
پیشت از گونه گونه بینفسیکه نگون باد نفس کافرکیش
کردهام آنکه یاد آن امروزمیکند جانم از خجالت ریش
هیچ دانی که روی عذری هستتا بخواهم زنابکاری خویش