گنج

شمارهٔ ۱۶۱ - سید مجدالدین بوطالب نعمه را گوید

ای زتو بنهاده کلاه منیهر که نیاید کلهش از دو برد
نام تو اوراق سعادت نبشتجاه تو الواح نحوست سترد
ازخلفات ذات دویم چون برفتنام مبارک پدرت را سپرد
جز تو کرا در صف عرض جهانعارض تقدیر جهانی شمرد
باد صبای کرمت چون بجستآتش آز بنی‌آدم بمرد
قدر فلک باتو چه گر سخت باختنرد تقدم نتواتنست برد
رو که دراین عهد ز می تلخ‌ترصاف تویی باقی خم جمله درد
در شکم خاک کسی نیست کوپشت زمین چون تو به واجب سپرد
بار بزرگیت زمین کی کشدکیک و عماری نه محالیست خرد
ای که ز تو آز شود پایمالوی که ز تو حرص برد دستبرد
من که ره از حادثه گم کرده‌امپی سپری می‌شوم اکنون چو کرد
عزم بر آنست که عهدی رودپای بر آن عهد بخواهم فشرد
خرقه بپوشم به همین قافیتقافیت اول یعنی که برد