شمارهٔ ۱۶۰ - در شکایت دهر
جور یکسر جهان چنان بگرفتکه همی بوی عدل نتوان برد
وز بزرگی که نفس حادثه راستمیشناسم که فاعلیست نه خرد
وز طریق دگر شناختهامکه ره جور جابران بسپرد
ماند یک چیز اینکه او چو بکردتختهٔ دیگران چرا بسترد
نه همه مغز به که لختی پوستنه همه صاف به که بعضی درد
ور تو بر اتفاق و بخت نهیچون کلاهی ببایدش زد و برد
عقل آغاز کار کم نکندنه در این ماجرا کم است از کرد
وانکه قسمی به خویشتن بربستخویشتن را شریک ملک شمرد
وانکه دست از چرا و چون بکشیدوقت تسلیم هم قدم نفشرد
خواجه دانی که چیست حاصل کارتا نباید عنان به دیو سپرد
متفکر همی بباید زیستمتحیر همی بباید مرد