شمارهٔ ۱۶۲ - کتاب و کلاهی نزد بزرگی داشت در تقاضای آن گوید
به کلاهی بزرگ کرد مراآنکه گیتی به چشمشس آمد خرد
آنکه آب کلاهداری چرخآب دستار خواجگیش ببرد
هر که پیشش کمر به خدمت بستبر کله گوشهٔ زمانه سپرد
... در زهرهٔ سپهر نمودتا کلاهه بخورد و لب بسترد
پس چو از قلهٔالمبالاتشپس از آن کس مرا به کس نشمرد
دست از صحبتم چنان بکشیدپای بر فرق من چنان بفشرد
که نه محرم شدم به شادی و غمنه حریف آمدم به صافی و درد
گفتم آن را کله چگونم نهمکه کلاهی ببایدش زد و برد
خیز پیرا که راه ما غلط استبه سر راه باز گرد چو کرد
آن جوان بخت را بپرس و بگویکه سفینه بده کلاه بمرد