غزل شمارهٔ ۶۴
عشق هر محنتی به روی آردمکن ای دل گرت نمیخارد
وز چه رویت همی شود غم عشقروی سرکش که روی این دارد
دامن عافیت ز دست مدهتا به دست بلات نسپارد
گویی اندر کنار وصل شومتا شوی گر فراق بگذارد
وصل هم نازمودهای که به لطفخون بریزد که موی نازارد
مردبینی که روز وصل چو شمعدر تو میخندد اشک میبارد
گیر کامروز وصل داغت کردهجر داغ فراق باز آرد
برگرفتم شمار عشق آن بهکه ترا از شمار نشمارد