گنج

غزل شمارهٔ ۴۸

مکن ای دل که عشق کار تو نیستبار خود را ببر که بار تو نیست
مردی از عشق و در غم دگریگرچه این هم به اختیار تو نیست
دیده راز تو فاش کرد ازآنکدیده در عشق رازدار تو نیست
نوبهار آمد و جهان بشکفتزان ترا چه چو نوبهار تو نیست