غزل شمارهٔ ۳۶
مرا دانی که بیتو حال چونستبه هر مژگان هزاران قطره خونست
تنم در بند هجر تو اسیرستدلم در دست عشق تو زبونست
غم عشق تو در جان هیچ کم نیستچه جای کم که هر ساعت فزونست
به وجهی خون همی بارم من از دلکه در عشق توام غم رهنمونست
اگر بخشود خواهی هرگز ای جانبر این دل جای بخشایش کنونست