غزل شمارهٔ ۳۴
عشق تو قضای آسمانستوصل تو بقای جاودانست
آسیب غم تو در زمانهدور از تو بلای ناگهانست
دستم نرسد همی به شادیتا پای غم تو در میانست
در زاویهای چین زلفتصد خردهٔ عشق در میانست
این قاعده گر چنین بماندبنیاد خرابی جهانست
با حسن تو در نوالهٔ چرخرخسارهٔ ماه استخوانست
وز عافیتی چنین مروحدر عشق تو عمر بس گرانست
با آنکه نشان نمیتوان دادکز وصل تو در جهان نشانست
دل در غم انتظار خون شدبیچاره هنوز در گمانست
گفتم که به تحفه پیش وعدهاشجان مینهم ار سخن در آنست
دل گفت که بر در قبولشهرچه آن نرود به دست جانست
بازار سپید کاری تواکنون به روایی آنچنانست
کانجا سر سبز بیزر سرخچون سیم سیاه ناروانست
زر بایدت انوری وگر نیستغم خور که همیشه رایگانست
بیمایه همی طلب کنی سودزان گاهی سود و گه زیانست