غزل شمارهٔ ۲۹
امید وصل تو کاری درازستامید الحق نشیبی بیفرازست
طمع را بر تو دندان گرچه کندستتمنا را زبان باری درازست
ره بیرون شد از عشقت ندانمدر هر دو جهان گویی فرازست
به غارت برد غمزهت یک جهان جانلبت را گو که آخر ترکتازست
در این ماتمسرا یعنی زمانهبسا عید و عروسی کز تو بازست
نگویی کاین چنین عید و عروسیطرب در روزه عشرت در نمازست
حدیث عافیت یکبارگی خودچنان پوشیده شد گویی که آزست
نیاز ای انوری بس عرضه کردنکه معشوق از دو گیتی بینیازست