گنج

غزل شمارهٔ ۲۴۲

آتش ای دلبر مرا بر جان مزندر دل مسکین من دندان مزن
شرط و پیمان کرده‌ای در دوستیدوستی کن شرط بر پیمان مزن
هجر و وصلت درد و درمان منستمردمی کن وصل بر هجران مزن
دیدهٔ بخت مرا گریان مکنگردن بخت مرا خندان مزن
چشم را گو در رخم خنجر مکشزلف را گو بر دلم چوگان مزن
پردهٔ یاقوت بر پروین مبندخیمهٔ سنجاب بر سندان مزن
جان و دل چون هر دو همراه تواندگر مسلمانی ره ایشان مزن