غزل شمارهٔ ۲۰۶
اگر نقش رخت بر جان ندارمبه زلف کافرت ایمان ندارم
ز تو یک درد را درمان مبادماگر صد درد بیدرمان ندارم
ز عشقت رازها دارم ولیکنز بیصبری یکی پنهان ندارم
صبوری را مگر معذور داریدلی میباید و من آن ندارم
مرا گویی ز پیوندم چه داریچه دارم جز غم هجران ندارم
گر از تو بوسهای خواهم به جانیتو گویی بوسهٔ ارزان ندارم
لبت دندانم از جا برکشیدستچو گویی با لبت دندان ندارم