گنج

غزل شمارهٔ ۱۸۳

تا رنگ مهر از رخ روشن گرفته‌امبی‌رنگ او ببین که چه شیون گرفته‌ام
دریای من غذای دل تنگ من شدستدریای کشتیی که به سوزن گرفته‌ام
آهن دلا دلم ز فراق تو بشکندکو را به دست صبر در آهن گرفته‌ام
یک روز دامن تو بگیرم که چند شبدر تو به اشک خویش به دامن گرفته‌ام
تا خود مرا ز بهر تو بودست دوستیزان بی‌تو خویشتن را دشمن گرفته‌ام
ترسم که جان من کم من گیرد از جهانکز جملهٔ جهان کم جان من گرفته‌ام