گنج

غزل شمارهٔ ۱۸

ای به دیدهٔ دریغ خاک درتهمه سوگند من به جان و سرت
گوش را منتست بر همه تناز پی آن حدیث چون شکرت
اشک چون سیم و رخ چو زر کردماز برای نثار رهگذرت
مایهٔ کیمیاست خاک درتکی درآید به چشم سیم و زرت
دل بی‌رحم تو رحیم شودگر ز حال دلم شود خبرت