گنج

غزل شمارهٔ ۱۶۸

ای جهان را به حضرت تو نیازدر جاه تو تا قیامت باز
درگهت قبله‌ای که در که و مهخدمت او فریضه شد چو نماز
گره ابروی سیاست توآشتی داده کبک را با باز
نظر رحمت و رعایت توایمنی داده آز را ز نیاز
در زوایای سایهٔ عدلتفتنه در خواب کرده پای دراز
گر جهان را بود ز حزم تو سدمرگ حیران ز دهر گردد باز
ور فلک را بود ز رای تو مهردر شب تا ابد کنند فراز
آن حقیقت کمال تست که نیستآسمان را درو محال مجاز
وان سعادت وجود تست که نیستحدثان را برو امید جواز
ای ز جاهت شب ستم در سنگخرمت باد روز سنگ‌انداز