گنج

غزل شمارهٔ ۱۶۷

دلا در عاشقی جانی زیان‌گیروگرنه جای بازی نیست جان‌گیر
جهان عاشقی پایان ندارداگر جانت همی باید جهان‌گیر
مرا گویی چنین هم نیست آخرچنان کت دل همی خواهد چنان‌گیر
من اینک در میان کارم ای دلسر و کاری همی بینی کران‌گیر
در آن می‌زنی کز غم شوی خونبرو هم عافیت را آستان‌گیر
به بوی وصل خود رنگش نبینیبه حرمت جان هجران در میان‌گیر