گنج

غزل شمارهٔ ۱۴۶

دوستی یک دلم همی بایدوگرم خون دل خورد شاید
خود نگه می‌کنم به مادر دهرتا به عمری از این یکی زاید
هیچ‌کس نیست زیر دور فلککه نه زان بهترک همی باید
دست گرد جهان برآوردمپای اهلی به دست می‌ناید
انوری روزگار قحط وفاستزین خسان جز جفات نگشاید
با کسی گر وفا کنی همه عمرعاقبت جر جفات ننماید