غزل شمارهٔ ۱۲۰
گل رخسار تو چون دسته بستندبهار و باغ در ماتم نشستند
صبا را پای در زلف تو بشکستچو چین زلف تو بر هم شکستند
که خواهد رست از این آسیب فتنهکه نوک خار و برگ گل نرستند
کرا در باغ رخسارت بود راهاز آن دلها که در زلف تو بستند
که در هر گلستانش گاه و بیگاهز غمزهت یک جهان ترکان مستند
چو در پیش لبت از بیم چشمتهمه خواهندگان لبها ببستند
منه بر کار این بیچارگان پایچه خواهی کرد مشتی زیردستند