شمارهٔ ۲
به من بگذشت ناگاهی جهان افروز دل خواهیقدش نازنده چون سروی رخش تابنده چون ماهی
ز قیرش بر سمن دامی ز مشکش پرشکر مهریزسحرش در مژه تیغی ز سیمش در زنخ چاهی
بدو گفتم نگارینا زمانی مگذر از پیشمکهگر تو بگذری ماند به دست عاشقت آهی
تن من هست چون کاهی غم تو هست چون کوهیکجا بیدا شود کوهی چه سنجد پیش اوکاهی
زسالی باز گمراهم من اندر وادی عشقتمگر هنگام آن باشد که بنمایی مرا راهی
مرا گفتا که بنماید تو را راهی به سوی منچو در چشمت پدید آید خیال من سحرگاهی
چرا با من سخنگویی همی بر طرف بازاریتو را با من سخنگفتن رسد در کنج خرگاهی
دو نافه زین دو زنجیرم تو را رسم است هر روزیسه لشکر زین دو یاقوتم تورا قُوت است هر ماهی
غلام روی آن ماهم کزو گشتم خوش و خرمکه خوش لب عذرخواهی بود و خرم روی دلخواهی
چو ماه من نباشد نیز در گیتی دلارامیچو شاه ما نباشد نیز در عالم شهنشاهی
جهانداری جوان دولت سرافراز عدو بندانابوالحارث ملک سنجر خداوند خداوندان
سمنبر دلبری دارم که پیشه دلبری داردهمیشه دل بر آن دارم که از من دلبری دارد
پی لشکر گرفتم من ز بهر لشکری یاریکسی گیرد پی لشکر که یاری لشکری دارد
به اصل از آدم است آن بت چرا شد چون پری پنهانپری را ماند از خوبی از آن خوی پری دارد
نگارم را به صورت چون نگار آزری مشمرکه نقش ایزدی دارد نه نقش آزری دارد
سر و سالار خوبان است و در غارت سر زلفشبه عیاری سری دارد نه کاری سرسری دارد
چنو معشوق زیبا را به داور چون توان بردنکه با عشاق او داور هزاران داوری دارد
به شب چون حلقهٔ انگشتری دارد جهان بر منکه زلف او ز شب بر مشتری انگشتری دارد
مُنَجّم را بگو دیدی که تابد مشتری در شبکنون آن تافته شب بین که او بر مشتری دارد
امیر نیکوان است او و از مشک است منشورشچو منشوری که بر سوسن نسیم عنبری دارد
کند در پیش منشورش زمانه هر زمان خدمتبدان ماند که از منشور مهر سنجری دارد
خداوندی که مهر او همی قیصر نهد بر سرنهد مهر سلیمانی پیامش بر سر قیصر
الا ای باد شبگیری بگو آن لعبت چین راچراغ نسل خاقان را جمال آل تکسین را
که تا دیدم رخ چون ماه و دندان چو پروینتز عشق تو نگهبانم همه شب ماه و پروین را
چنانی تو مرا درخور که شیرین بود خسرو راچنانم من تو را عاشق که خسرو بود شیرین را
لبت مرجان شیرین است و چون با من سخن گویددهد مرجان شیرینت حلاوت جان شیرین را
کنی از سنبلم نسرین ز رازم برده برداریچو سازد حلقهٔ زلفت ز سنبل برده نسرین را
کند چوگان مشکینت همیشه با دلم بازیکه گوی است این دل مسکینم آن چوگان مشکین را
به زر ماند خیال تو به می ماند وصال توکه دل سُغبه شدست آنرا و جان سُخره شدست این را
یکی چون زر همی شادی فزاید طبع پژمان رایکی چون می همی رامش نماید جان غمگین را
دلارامی نوآیینی و داری دلبری آیینبلی آیین چنین باشد دلارام نوآیین را
به شیرینی و زیبایی میان لشکر خوبانمسلم شد تو را خوبی چو شاهی ناصرالدین را
جلال امت مختار و تاج ملت تازیکزو باشد بزرگان را بزرگی و سرافرازی
جهانداری که پیروزی است در تیغ جهاندارشهمه آفاق را روزی است از دست گهربارش
همانا اخترِ سَعدست دیدار همایونشکه روز و روزگار ما همایون شد به دیدارش
به طلعت هست خورشیدی که برگیتی همی تابدطلوعش گرچه در شرق است در غرب است آثارش
چو در ایوان قدحگیرد همه رادی بود شغلشچو در میدان کمر بندد همه مردی بود کارش
فلک زانکس بتابد دلکه تابد دل ز زنهارشجهان زانکس بپیچد سرکه پیچد سر ز گفتارش
بجوشد مغز در تارک ز بیم نوک پیکانشبلرزد روح در پیکر ز سهم روز پیکارش
ز شهر و خانهٔ خصمان خروش و ناله برخیزدچو گرد رزم برخیزد زنعل اسب رهوارش
اجل پران شود ناگه به گرد عمر بدخواهانچو در هیجا شود پران خدنگ تیز رفتارش
اگرچه گنج و ملک و لشکر و عُدّت بسی داردخدای عرش بس باشد نگهبان و نگهدارش
به پیروزی اگر یارش بود خالق سزا باشدکه نشناسم به پیروزی ز خلق اندر جهان یارش
جوانمردی و مردی هست در اخلاق او پیدابه مردی و جوانمردی ندارد در جهان همتا
ایا شاهی که گستردست اِنعامت به عالم برتورا زیبد همی منت به فرزندان آدم بر
مقدم بودهاند اسلاف تو بر جملهٔ شاهانتو زین معنی شرف داری به شاهان مقدَّم بر
نبیند دیدهٔ دولت نزاید گردش گردونچو تو شاهی مبارک روی و سلطانی معظمبر
چنان سازند هفت اختر همی بر عالم علویکه تا محشر دهی فرمان به هفت اقلیم عالم بر
چو تو با تاج و با خاتم فراز تخت بنشینیزمانه گوهر افشاند به تخت و تاج و خاتم بر
برین ملک و برین دولت به اقبال تو دستورتهمایون است چون آصف به ملک و دولت جم بر
بود هر روز از میران به درگاه تو بر زحمتچو باشد زحمت حجاج هر سالی به زمزم بر
یکی آب است آتش بار مینا رنگ شمشیرتکه افتادست عکس آن به هند و ترک و دیلم بر
به خفتان و به جوشن برگذر باشد سنانت راسبکتر زان که سوزن را به کتّان و به مُلحَم بر
اگر کیخسرو اندر رزم دیدی دست و تیغت رازروی طنز خندیدی به دست وتیغ رستم بر
کجا تیغ تو بدرخشد بپیراید همی ملتکجا رای تو بفروزد بیاراید همی دولت
به فرمان تو یک لشکر ز ایران سوی توران شدبه تیغ و تیر آن لشکر همه توران چو ایران شد
به شیر آهنین دندان سپردی مرغزاری راچرا در مرغزار شیر روبه تیز دندان شد
براندی هم سوی توران زدست خویشتن بازیچو باز اندر شکار آمد کبوتر زود پنهان شد
بر آن صحرا که آن بدبخت از فرمانت عاصی شدظفر گفتی سپاهت را در آن صحرا به فرمان شد
غنیمت یافتند از استر و اسب و غنم چندانکه در بلخ و سمرقند و بخارا هر سه ارزان شد
برآمد در چِگِل فتحی عجب بر دست تُرکانَتکه آن فتح از شرف برنامهٔ تایید عنوان شد
نسیم روضهٔ عفوت نجات اهل طاعت شدشرار آتش خشمت هلاک اهل عصیان شد
چو سوی کش گذر کردند سروان زرهپوشتعدو از بیم آن سروان هزیمت سوی شروان شد
خطا خانشد ز بیم تیغ تو درسایهٔ عصیانمحمد خان به اقبال تو افزون از خطا خان شد
بخواه اندر خراسان می ز دست ماه ترکستانکه ترکستان تو را اکنون مسلم چون خراسان شد
به هرکشورکه بخرامی فتوح تو چنینباشدتورا از خلق و از خالق دعا و آفرین باشد
جهاندارا ز ماه و مشتری چتر و سپر یادتز خورشید منور تاج و از جوز اکمر بادت
اگر در پرده پوشیدست راز اختر گردونز راز اختر گردون به هر جایی خبر بادت
دراینگیتی برادر بادت اندر ملک یاریگردر آنگیتی به روز حشر خواهشگر پدر بادت
همی تا از قضا و از قدر مخلوق بگریزدبه دست اندر قضا بادت بهتیغ اندر قدر بادت
همی تا خلق نشناسد شمار قطرهٔ بارانفزون از قطرهٔ باران بهگنج اندرگهر بادت
همی تا از درختان برگ هر سالی برون آیدفتوح و نصرت از برگ درختان بیشتر بادت
همی تا از فلک تابد چون زرین نعلماه نوبهر ماهیکه نوگردد یکی فتح دگر بادت
به بزم اندر چنانکامروز هر سالی طرب بادتبه روز اندر چنان کامسال هر روزی ظفر بادت
جهانچاکر، زمانبنده، ظفرحاجب، طربساقیخرد مونس فلک یاور ملک تدبیرگر بادت
بهر جشنی که بنشینی سعادت همنشین بادتبهر راهی که بِخرامی سلامت راهبر بادت