شمارهٔ ۱
شادیم و کامکار که شادست و کامکارمیر بزرگوار به عید بزرگوار
پیرایه ی مفاخر میران مملکتفخری که ملک را ز نظام است یادگار
فتح و ظفر ز کنیت و نامش طلب که هستبر نام و کنیتش ظفر و فتح را مدار
دادش بزرگوار پدر ملک را نَسَقبعد از پدر جز او که دهد ملک را قرار
خانه است ملک خسرو و دنیا چو قاعده استالا به قاعده نشود خانه استوار
عِقدست نسل خواجه و او همچو واسطهالا به واسطه نشود عِقد پایدار
رنجی که گردش فلک آورد پیش اورازی نهفته بود که اکنون شد آشکار
ایزد بدو نمود که چون ناخوش است جبرتا چون بدید جبر کند شکر اختیار
پیغمبران نگر که چه محنت کشیدهاندهر یک به مسکنی دگر اندر غریبوار
یونس به بطن ماهی و یوسف میان چاهموسی میان تیه و محمد میان غار
او نیز رنج دید و چو ایشان نجات یافتاو را کنون ز جمله پیغمبران شمار!
دولت بر انتظار نجاتش نشسته بوددادش خدای هرچه همی داشت انتظار
شد آفتاب دولت او خالی از کسوفشد آسمان حشمت او صافی از غبار
بادش به هر چه روی کند کردگار پشتبادش به هر چه رای کند شهریار یار
پاینده باد عمرش و تابنده دولتشفرخنده روز عیدش و فرخنده روزگار
فرخنده فخر ملک و مبارک نظام دینتاج تبار و سید آل قوام دین
گر یار من ستمگر و عیار نیستیاندر زمانه یار مرا بار نیستی
کر نیستی شکفته رخش چون گل بهاراندر دلم زعشق رخش خار نیستی
ای کاش دیده در رخ او ننگریستیتا دل به جرم دیده گرفتار نیستی
گر غمزهٔ خلندهٔ او نیستی چو تیررویم چو پود و پشت کمان وار نیستی
باری نداردی دلم از تیر او نشانتا زان نشان نشانهٔ تیمار نیستی
گر نیستی ز غالیه پرگار بر گلشاز غم دلم چو نقطهٔ پرگار نیستی
ور آوری چو چنگ مرا درکنار خویشچون زیر چنگ ناله من زار نیستی
گر نیستی به بوسه لب او شکر فروشاو را دل ملوک خریدار نیستی
ور قبلهٔ بتان چِگل نیستی رخشاو را قبول قبلهٔ احرار نیستی
فرخنده فخر ملک شهنشاه راستینکاو راست بحر، گاه سخا اندر آستین
تاجان به تن بود غم جانان بهجان کشمسر برنهم به خطش و خط بر جهان کشم
ور عذر خواهد آن بت ور ناز گر شودعذرش به دل پذیرم و نازش به جان کشم
چون زاسمان مرا بهزمین آمدست ماهمن بر زمین چرا ستم آسمان کشم
گر یار من چو تیرکند دل به مهر منبر آسمان به قوت تیرش کمان کشم
گه در سرای و حجره کنم بر رخش نشاطگه رخت سوی باغ و سوی بوستان کشم
ور بگذرم به صومعهٔ عابدان کوهابدال را ز صومعه اندر میان کشم
بهرم زعشق رنج و زیان است روز و شبهر روز رنج بینم و هر شب زیانکشم
ترسم که رایگان برود دل زدست منزیراکه بار عشق همی رایگان کشم
مور ضعیف بارگران چونکشد به جهدمن بار عشق دوست به دل همچنان کشم
بار گران زمانه کند بر دلم سبکگر من به یاد خواجه شراب گران کشم
آموزگار و صدر وزیران روزگارپیرایه مقدّم و پیران روزگار
در عشق دوست دست به سر بر همی زنمو آتش به صبر و هوس و خرد درهمی زنم
چون بست پایم آن بت دلبر به دام خویشبرسر ز عشق آن بت دلبر همی زنم
هر بار سهل بود که برتر زدم ز عشقاین بار مشکل است که بر سر همی زنم
معشوق من چو هست سرایش چو بتکدهمن سال و ماه بتکده را در همی زنم
طوق کبوترست خم زلف آن نگارمن همچو باز در طلبش پر همی زنم
و آن ماه حلقه زلف نگوید مرا که کیستتا خویشتن چو حلقه به در بر همی زنم
نینی که همچو چنگل بازست زلف اومن پر ز بیم او چو کبوتر همی زنم
بر سیرت قلندریانم ز بیم آنکمستم ز عشق و راه قلندر همی زنم
لیکن مرا کسی نشناسد قلندریچون پیش صدر دنیا ساغر همی زنم
صدری که همچو بدر بر آفاق تافته استو اندر ازل ز گوهر اسحاق تافته است
حورا! مگر ز روضهٔ رضوان گریختینورا ! مگر ز خرگه خاقان گریختی
یازنده گشت باز سلیمان پادشاهیا چون پری ز پیش سلیمان گریختی
زلف دراز تو چه گنه کرد در طرازکز شرم آن گنه به خراسان گریختی
بودند مادر و پدرت بر تو مهربانآخر چه اوفتاد کز ایشانگریختی
دیدی مگر که نازش ایشان به کفر بودبر تافتی زکفر و در ایمانگریختی
چشم سیاه تو چه خطا کرد در ختاکز بیم آن خطا به ختا خان گریختی
بگرفتمت به دزدی دل دوش نیمشباز دست من به چاره و دستان گریختی
امشب نیاری آسان از من گریختنگر دوش نیمشب ز من آسان گریختی
ای چون گل شکفته که از بیم ماه دیپیش نظام دین ز گلستان گریختی
دستور کاردان و خردمند راستینصدر بزرگوار و خداوند راستین
ای ماه بر رخم ز بنفشه رقم مکناشکم چو رنگ خویش چو آب بقم مکن
گر در جهان عشق نخواهی علم مرابر پرنیان ز عنبر سارا علم مکن
از هجر بر دلم ننهی داغ تافتهآهنگ تاب دادن زلفت به خم مکن
داغ دلم متاب چو تاب سر دو زلفبرهم منه دو دیده و هر دو بههم مکن
آن را که یار توست عدیل عنا مدارو آن را که جفت توست ندیمِ نَدَم مکن
اندر غم تو سوخته گشتند عاشقانبر عاشقان سوخته چندین ستم مکن
ای بیقلم نگاشته روی تو را خدایاز عشق روی خویش مرا چون قلم مکن
گر بایدت که کم نشود عشق از دلمبفزای در لطافت و از بوسه کم مکن
ور بایدت که فخر بتان عجم شویجز خدمت و ستایش فخر عجم مکن
آن صاحبی که یافت ز اقبال کام خویشبر خصم خویش گشت مظفر چو نام خویش
ایزد چو در جهان به عنایت نگاه کردجاهش جهان و خلق جهان را پناهکرد
خورشید و ماه را چو به قدرت بیافریدقدر بلندش افسر خورشید و ماه کرد
گردون چو روی ملک به عدلش سفید ساختکیوان گلیم دشمن او را سیاه کرد
گیتی گشاد راه فنا بر مخالفانهرکس که شد مخالفش آهنگ راه کرد
جایی که شد به کینه و جایی که شد به مهراز وهم و حزم خویش سلاح و سپاه کرد
حَزْمش گهِ موافقت از کاه کوه ساختوَهمَش گهِ مخالفت از کوه کاه کرد
سوگند خورد چرخ که با او وفا کندبر خویشتن فریشتگان بر گواه کرد
اسباب خرمی همه در بزمگاه اوستخرم کسی که روی در آن بزمگاه کرد
هر پادشه که ملک به تدبیر او گرفتمجلس سزای تاج و سزاوار گاه کرد
هم روزگار فخر بشر داندش همیهم شاه روزگار پدر خواندش همی
گر رای شاه چون فلک چنبریستیرایش بر آن فلک چو مه و مشتری ستی
ور دین بشد چو حلقهٔ انگشتری به شکلعقلش نگین حلقهٔ انگشتریستی
پیغمبری اگر نشدی منقطع ز خلقاخلاق او علامت پیغمبری ستی
او را زمانه مهتر و بهتر نخواندیگرنه سزای مهتری و بهتریستی
گر داوری استی به هنر خلق را چو اوآفاق بیخصومت و بیداوریستی
بدبختی و بداختری از شرق تا به غربیک روز نیکبختی و نیکاختریستی
گر آفتاب چون دل او تابدی به چیندر جین نه بتپرستی و نه بتگریستی
از نور زهره را شرف استی بر آفتابگر پیش او نشسته به خنیاگریستی
گر شعرهای من همه در مدح اوستیدیوان من خزانهٔ درّ دریستی
ور صد هزار عقد به پیوند می به همهر عقد را سخاوت او مشتری ستی
از مدح اوست رونق بازار شعر منهمتای او کجاست خریدار شعر من
ای یادگار خواجهٔ ماضی زمانه راوی رسم تو سببْ شرف جاودانه را
راضی است جان ز رسم تو در روضهٔ جنانآن خواجهٔ مبارک و صدر یگانه را
هرچند فارغی و به شادی نشستهایرای تو آرزوست ملوک زمانه را
رای از دل و ضمیر تو شاید ملوک راتیر ازکمان مردان زیبد نشانه را
آزادگان دهر ببوسند درگهتچون بندگان نماز برند آستانه را
وربر زمین بهکاخ و سرای توبنگرندبا آسمان قیاس کنند آسمانه را
تابنده از لقای تو شد خانهٔ نظامزیراکه قاعده است بقای تو خانه را
در باغ نسل او همه فرخندگی زتوستاین شاخههای تازهٔ سرو جوانه را
کار جهان فسون و فسانه است سر بهسراصلی نه محکم است فسون و فسانه را
می خواه و بزم سازکه رونق زبزم توستجام می مغانه و چنگ و چغانه را
جاوید همچنان می روشن به چنگ باشبا ناله چغانه و آواز چنگ باش
دولت موافقان تورا جاه و مال دادگردون مخالفان تو را گوشمال داد
اخترشناس طالع مسعود تو بدیدما را نشان ز فرّخی ماه و سال داد
بازی است دولت تو که او را خدای عرشبرگونهٔ فریشتگان پرّ و بال داد
دست فلک به چشم عنایت زمانه رااز چشمههای عدل تو آب زلال داد
تیغت ز بدسگال برانگیختْ رستخیزتا نامهٔ گنه به کف بدسگال داد
کاری محال کرد که کین جست خصم توبر باد داد او سر و اندر محال کرد
ای صدر شرق عزّ و جلال تو سرمدی استکاین عزّ و این جلال تو را ذوالجلال داد
می خواه از آن نگار که او را ز بهر توبخت بلند خلقت حسن و جمال داد
زلف دو تاه و خال سیاهش بدید ماهآمد ز چرخ و بوسه بر آن زلف و خال داد
آنی که آسمان خَدَم روزگار توستیزدان غیب دان به شب و روز یار توست
آنی که خلق بر تو همه آفرین کنندنامت ز مرتبه همه نقش نگین کنند
هستی به پایهای که همه زیر پای توکَرّوبیان عرشْ فلک را زمین کنند
زانجا که جاه توست بود دونِ قدر توگر بارگاه تو فلک هشتمین کنند
آیند روز و شب ز پس یکدگر مُدامتا بر در تو موکبِ اقبال زین کنند
پوشند هر دو پیرهن از نور و از ظَلَمتا رسمهای تو عَلَم آستین کنند
چون اختران به مجلس بزم تو بنگرنددی مه ز بهر تو چو مه فرودینکنند
از سیب و نار پیش تو وز آتش و شرابنسرین و ارغوان و گل و یاسمین کنند
نشکفت اگر چو خلد شود بزمگاه توزیرا که خدمت تو همه حور عین کنند
نعمت تو را سزد که به شادی همه خوریزان قوم نیستی تو که نعمت دفین کنند
لختی بنه ز نعمت و لختی بده به خلقلختی بخور که بار خدایان چنین کنند
در مدحت تو کار رهی با جَلال شدابیات شعر او همه سِحْر حَلال شد
ای فخر ملک ملک به تو سرفراز بادبختت جوان و تازه و عشرت دراز باد
از چرخ قسم تو همه تأیید و سعد بوداز دهر بهر تو همه شادی و ناز باد
باغی است این سرای و درو رسته گلبنانهر گلبنی به حشمت تو سرفراز باد
از بهر رامش و طرب تو در این سرایحور غزلسرای و بت چنگ باز باد
جام شراب و ساقی تو ماه و مشتریبا ماه و مشتریت شب و روز راز باد
بر ما به دولت تو دَرِِ غم فراز شدبر دشمنان تو در شادی فراز باد
بر خلق عالم است در خانهٔ تو بازبر روزگار تو در اقبال باز باد
تا باز صید گیر کند کبک را شکارخصم تو همچو کبک و اجل همچو باز باد
تا خلق را به رحمت ایزد بود نیازاز خلق روزگار دلت بینیاز باد
تا جامه را کنند طرازی بر آستیننامت بر آستین سعادت طراز باد