گنج

شمارهٔ ۳

وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)۱۱۳ بیت
گر چون تو به ترکستان ای بت پسرستیهر روز به ترکستان عید دگرستی
ور در خُتن وکاشغرستی چو تو یک بتمحراب همه کس ختن و کاشغرستی
چون دو رخ تو گر قمرستی به فلک برخورشید یکی ذره ز نور قمرستی
چون دو لب تو گر شکرستی به جهان درصد بدرهٔ زر قیمت یک من شکرستی
هرچند بکوشم دل تو رام نگرددآه از دل سخت تو که گویی حجرستی
گر یک شب تا روزمرا بی‌غم و غمّازآن شخص لطیف تو در آغوش و برستی
در گردن تو هستی دستیم حمایلدست دگرم گرد میان و کمرستی
گر نیستی از جور دلت چون حجرای دوستبا عارض سیمین تو کارم چو زرستی
گر دل تو ربودی و مرا زآن خبری نیستای‌کاش تو را زانچه ربودی خبرستی
از دل خبری یافتمی از سر زلفتگرنه چو دلم زلف تو آسیمه سرستی
بد گشت مرا حال ز بیداری چشمتگر داد لبت نیستی آن بد بترستی
بد نیستی از وسوسهٔ چشم تو کارمگر چون دل شمس الامرا دادگرستی
شمسی‌که ازو در همه آفاق شعاع استدر دولت او هرکه نصیرست شجاع است
گر عارض تو چون گل پربار نبودیاز عشق‌ گُلت در دل من خار نبودی
ور نیمهٔ دینار نبودی دهن توبر چهرهٔ من‌گونهٔ دینار نبودی
گر مایل بیداد نبودی دل تو یاربر روی زمین جز تو مرا یار نبودی
ور غمزهٔ تو خواب نبردی به شب از منتا وقت سحر نالهٔ من زار نبودی
بیچاره دل من نشدی خسته و غمخوارگر بستهٔ آن نرگس خونخوار نبودی
چشمم نشدی بر سمن زرد گهربارگر فتنهٔ آن لعل شکربار نبودی
عالم همه تاریک شدی از شب زلفتگر چون قمرت عارض و رخسار نبودی
نور قمر تو بگرفتی همه عالمگر در شب زلف تو گرفتار نبودی
از چشم جفاکار تو بگریختمی منگر دو لب شیرینت‌ وفادار نبودی
شیرین لب تو هست همه ساله وفادارچشم تو چه بودی که جفاکار نبودی
گر قامت تو تیر نبودی مژه پیکانشخصم چو زره پشت کمان‌وار نبودی
جانم چو دلم خستهٔ پیکان تو گشتیگر در کنف سید احرار نبودی
آن میر که تاج نسب‌ گیلکیان استاز جود و کرم بر صفت برمکیان است
بی‌ وصل تو دل در برم آرام نگیردبی‌ صحبت تو کار من اندام نگیرد
تو دولت پدرامی و خرم دل آن ‌کسکو فال جز از دولت پدرام نگیرد
زلفین تو دامی است که صیدش دل خاص استدامی عجب است آنکه دل عام نگیرد
خورشید به شبگیر جهان را نفروزدتا روشنی از عالم تو وام نگیرد
گل وقت بهاران نشود درخور گلشنتا گونهٔ آن چهرهٔ گل فام نگیرد
شیرینی ‌گفتار تو دانه است و دل منمرغی است که بی ‌دانه ره دام نگیرد
هرچند مراد تو چنان است ‌که یک چنددستم قدح و جام غم انجام نگیرد
دستی ‌که سر زلف تو گیرد همه‌وقتینیکو نبود گر قدح و جام نگیرد
درکار هوای تو هر آن‌ کس که بود خامپخته نشود تا که می خام نگیرد
وان ‌کس که ز عشق تو بود در طلب نامتا نام تو از بر نکند نام نگیرد
اندر شکن زلف تو پیدا نشود دلتا زلف تو بر عارضت آرام نگیرد
زان ‌گونه که در معرکه پیدا نشود فتحتا میر به ‌کف نیزه و صمصام نگیرد
میری ‌که حُسام او در دین محمداخلاق علی دارد و آیین محمد
زلفین تو پرحلقه و پربند و شکن شدبند و شکن و حلقهٔ او توبه شکن شد
کارش همه فراشی و نقاشی بینمفرّاش گل و لاله و نقاش سمن شد
آن‌کس‌ که خبر یافت‌ که مشک از ختن آرندچون بوی خطت دید چو آهوی ختن شد
وان‌ کس ‌که همی‌گفت عقیق از یمن آیدچون رنگ لبت دید چرا سوی یمن شد!؟
تا عشق تو ره یافت به جان و تن من درسوزندهٔ جان گشت و گدازندهٔ تن شد
من عشق تو را چون تن و جان دوست گزینمعشق تو چرا دشمن جان و تن من شد
افتاد به چاه ذقنت خسته دل منزان روی تو را نام بت چاه ذقن شد
از چاه برآرم دل خویش از قبل آنکزلف سیهت بر سرآن چاه رسن شد
امروز بتان با تو به عید آمده بودندهر بت که به روی تو نگه کرد شمن شد
بالای تو چون سرو چمن بود به میدانبس کس که چو من عاشق آن سرو چمن شد
بس عاشق بیچاره که اندر صف عشاقاز حسرت تو خسته دل و بسته دهن شد
بس شاعر وصّاف که بگشاد دهان راهم چاکر و مداح سرافراز زَمَن شد
پیری‌که به تدبیر سرافراز جهان شدوز بیم سنانش به جهان خصم جهان شد
صدری که از او دولت فرخنده بها یافتبدری که از او ملت پاینده ضیا یافت
خورشید سما یافت ز روشن دل او نورچونانکه قمر نور زخورشید سما یافت
در ملک شه عالم و در دین پیمبرکاری به سزا کرد و محلی به سزا یافت
بر خلق چو بگشاد دل و دست و در خویشرغبت به دعا کرد و بزرگی به دعا یافت
فردا بودش خُلد جزا از مَلَک العرشکامروز قبول از ملک‌العرش جزا یافت
جز مهتری وجود و سخا پیشه نداردوین منزلت از مهتری و جود و سخا یافت
هر شخص که بر چشمهٔ جودش گذری کردجون خضر به دهر اندر جاوید بقا یافت
تا عالم را همت او گشت معالجاز همت او عالم بیمار شفا یافت
لطفی است مگر باد صبا را ز ضمیرشزیرا که جهان تازگی از باد صبا یافت
کهسار نیابد مطر ابر بهاریچندان که از او مرد ثناگوی عطا یافت
چون آینهٔ روشن و چون آب مروقاندر صفتش خاطر مداح صفا یافت
بی‌همت او بود چو مرغی به قفس درچون همت او دید بپرید و هوا یافت
تا فضل و کرم سیرت و عادت بود او راهمواره بزرگی و سعادت بود او را
ایزد چو مر او را به وجود از عدم آوردگویی ز عدم صورت جود و کرم آورد
بر درگه او چرخ میان بست رهی‌واردر خدمت او چون رهیان سر به خم آورد
هرجند که سیاره بلندست به مقداربختش سر سیاره به زیر قدم آورد
در ملک هر آن وقت که کاری به هم افتاددلهای پراکنده به‌ همت به هم آورد
هشیاری و بیداری او کرد کفایتکاری‌که قضا پیش سپاه و حشم آورد
بِفْراشت به میدان شجاعت عَلَم فتحتا ملک قهستان همه زیر علم آورد
برداشت به دیوان سخاوت قلم جودتا نام کریمان همه زیر قلم آورد
هرکس به سوی مجلس او برد مدیحیاز مجلس او قافله‌های نِعَم آورد
نه ذوالیزن آورد و نه حاتم به عرب درآن رسم پسندیده که او در عجم آورد
هرکس به جهان محتشمی بافت ز یسریایام چو او داور با محتشم آورد
او در شرف و مرتبه بیش از دگران استزیرا که چو او گردش ایام‌ کم آورد
در مرتبهٔ جاه ز عیّوق‌ گذشته استوز قدر ز اندیشهٔ مخلوق‌ گذشته است
ای آنکه جهان را همه فخر از حسب توستوی آنکه شهان را همه فخر از نسب توست
رخشنده چو خورشیدی و برنده چو شمشیرتا شمس و حُسام از همه میران لقب توست
در دولت اگر مکتسب توست بزرگیموروث بزرگان تبع مکتسب توست
گر خلق جهان در طلب دولت باشنددولت ز همه خلق جهان در طلب توست
سوزنده‌تر از آتش تیزی به‌ گه خشمکز قعری ثَری تا به ثریا لهب توست
جان شاد شود چون تو نهی سوی طرب رویگویی که همه شادی جان در طرب توست
آموخته داری ادب از مجلس شاهانتعلیم گرِ مجلس شاهان ادب توست
مختار کریمان تویی از جمع خلایقکز دفتر اخلاق کرم منتخب توست
در ملک سلاطین سلب توست زاقبالوز دولت پیروز طراز سلب توست
خواهی تو که قانون عجایب بشناسیقانون عجایب قلم بوالعجب توست
بر روز همی تا به قلم نقش کنی شبروز همه خصمان چون شب از روز و شب توست
تقدیر مگر بر قلمت راز گشادستتا چرخ در غیب به او بازگشادست
ای بار خدای همه اعیان زمانهای نادره و معجز دوران زمانه
آراسته از سیرت ورای و هنر توستملک ملک مشرق و سلطان زمانه
جاه و خطر و قدر زمانه ز تو بینمگویی‌ که تویی چشم و دل و جان زمانه
هست از قبل تاختن و باختن توگوی ظفر اندر خم چوگان زمانه
همواره زمان است به فرمان تو چونانکهستند همه خلق به فرمان زمانه
اَ‌رْجو که شکسته نشود تا به قیامتسوگند فلک با تو و پیمان زمانه
ای نایب پیغمبر در نصرت اسلاممن‌ گشته زاحسان تو حَسّان زمانه
احسان تورا من به غنیمت شمرم زانکیابم پس از احسان تو احسان زمانه
هرچندکه جز طبع و دل و خاطر من نیستدر نظم سخن حجت و برهان زمانه
برهان من و حجت من نیست که نظممجز مدح تو در مجلس اعیان زمانه
گر من سر و سامان زمانه نشناسمرای تو شناسد سروسامان زمانه
داند ملک‌العرش که مشتاق توام منمداح تو و شاکر اخلاق توام من
تا دهر بود کار تو پروردن دین بادو ایزد به همه کار تو را یار و معین باد
تا جوهر تو هست ز اقبال مرکببر درگه تو مرکب اقبال به زین باد
تا هست در انگشت تو انگشتری ملکرای تو در انگشتری ملک نگین باد
هر حصن‌ که تقدیر به تأیید برآردآن حصن به تدبیر صواب تو حصین باد
بر ناصح تو چرخ فزایندهٔ مهر استاز حاسد تو دهر ستایندهٔ کین باد
در رزم چو از عزم تو گسترده شود دامصید تو در آن دام همه شیر عرین باد
چون تو علم فتح برآری به فلک برزیر قدمت دیدهٔ بدخواه دفین باد
تا نعمت و راحت صفت خلد برین استهر مجلس تو بر صفت خلد برین باد
تا ماء معین پاک و گوارنده و صاف استمی در قدح و جام تو چون ماء معین باد
در مجلس تو مطرب و در بزم تو ساقیسرو سمن اندام و بت سیم سرین باد
هر دم ز در خالق و ذریهٔ آدمپروانهٔ رحمت سوی تو روح‌الامین باد
شادست به تو دولت و شادی تو به‌دولتهمواره چنین خواهم و همواره چنین باد