گنج

شمارهٔ ۹

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: انیستهست۷ بیت
گر تو پنداری که رازم بی‌تو پیدا نیست هستیا دلم مشتاق آن رخسار زیبا نیست هست
یا ز عشق لولو و یاقوت شَکَّر بار توچشم ‌گوهر بار من هر شب چو دریا نیست هست
ور تو را صورت همی بندد که از چشم و دلمآب و آتش تا ثَری و تا ثُریّا نیست هست
گر تو پنداری که بی‌وصل تو جان اندر تنممستمند و دردمند و ناشکیبا نیست هست
ور تو پنداری که از جور و جفای روزگاردر دِماغ و طبع من سودا و صفرا نیست هست
گر گمان تو چنان است ای صنم ‌کز عشق تواین بلاها بر من بیچاره تنها نیست هست
این همه زشتی مکن کامروز را فردا بودور تو گویی از پس امروز فردا نیست هست