شمارهٔ ۴
شب نماید در صفت زلفین آن بت روی رامه نماید در صفت رخسار آن دلجوی را
شب کجا جوشن بود کافور دیبا رنگ رامه کجا مَفرَش بود زنجیر عنبر بوی را
بر زمین هر کس خبر دارد که ماه و آفتابسجده بردند از فلک دیدار آن بت روی را
بر گذشت آن ماه پیکر گرد باغ و بوستانگرد رو اندر به عَمدا تاب داده موی را
موی و روی او به باغ و بوستان تشویر دادسنبل و شمشاد را و لالهٔ خود روی را
زلف و خالش را شناسد هر کسی چوگان و گویدرخور آمد گوی چوگان را و چوگان گوی را
هر کجا باشد رخ و خطش نباشد بس عجبگر ندارد شوی زن را طاعت و زن شوی را
چونکه اندر خانهٔ وصل آمد از کوی فراقدر گشاد این خانه را و در ببست آن کوی را
او و من هر دو به مهر و دوستی یکتا دلیمنیست راه اندر میانه حاسد و بدگوی را