شمارهٔ ۳۸
ای پسر ما دل ز تو برداشتیمبار عشق تو به تو بگذاشتیم
تا تو ما را دوست از دل داشتیما تو را چون جان و دل پنداشتیم
چون تو برگشتی و دل برداشتیاز تو برگشتیم و دل برداشتیم
ما همین پنداشتیم از تو نخستهم چنان آمد که ما پنداشتیم
تا کی از بدمهری و بیگانگیما تو را بیگانهوار انگاشتیم
چند از این قلاشی و ناداشتیما نه قلاشیم و نه ناداشتیم
مهر خرسندی کنون بر دل زدیمتخم صبر اندر دل و جان کاشتیم
بر سرکوی تو خواندیم این غزلرخت بر بستیم و دل برداشتیم