شمارهٔ ۳۳
تا دلم بستدی ای ماه و ندادی دادمکشتهٔ عشق شدم راز نهان بگشادم
سرد بردی دلم از عاشقی و جستن عشقلاجرم زود شدم عاشق و گرم افتادم
پدر و مادر من بنده نبودند تو رامن تو را بنده شدم گرچه به اصل آزادم
هر شبی بر سر کوی تو برآرم فریادنکنی رحمت و یکشب نرسی فریادم
من به یک روز تو را یادکنم سیصد بارتو به صد روز بیک بار نیاری یادم
تا تو را نالهٔ زیردست و مرا نالهٔ زارتو به کف باده همی گیری و من بر بادم
گر به دنیا و به دین مرد همی گیرد نامدین و دنیا به سرکار تو اندر دادم