شمارهٔ ۱۷
سرو روان چو کوه به کردار ماه کردخط آمد وکنارهٔ ماهش سیاه کرد
آن خط مشک بوی که بر عارضش دمیدبر گل سپاه مورچه گویی که راه کرد
چیره شدیم ما به گنه بر به عشق از آنکصد ره به عجز توبهٔ ما را تباهکرد
وز توبه برکنار فتادیم از آنکه اورخسارگان چو توبهٔ ما را سیاه کرد
بنمود بامداد زخرگاه روی خویشخیره بماند هرکه به رویش نگاه کرد
بس طبع را که چشم نژندش نژند کردبس پشت را که زلف دوتاهش دو تاه کرد
زان پیش کافتاب برآورد سر زکوهچون آفتاب روی به ایوان شاه کرد
شاه بزرگوار ملکسنجر آنکه بختاو را سزای مملکت و تاج وگاه کرد
خواند خلیفه ناصر دینش زبهر آنکهر جاکه رفت نصرت دین اِلهکرد