شمارهٔ ۹۱
در معزالدین ملکشاه آفتاب دین و دادروز عید روزهداران فرخ و فرخنده باد
خسرو پیروزبخت و داور یزدانپرستشاه خاقان گوهر و سلطان سلجوقی نژاد
کاست از عالم ستم تا لاجرم شاهی فزودبست در شاهی کمر تا لاجرم عالم گشاد
شهریارا نَحس کیوان از جهان برداشتیزانکه بخت تو قدم بر تارک کیوان نهاد
نام نیک و پادشاهی و بزرگی و هنرجز تو را کس را خدا از جملهٔ خَلْقان نداد
نیکنامی با تو بالید و هنر با تو شکفتپادشاهی با تو رُست و شهریاری با تو زاد
خویشتن را هم به دست خویشتن کشت ای عجبآنکه با تو بدسگالید و ز تو باز ایستاد
تیزکرد آتش و لیکن هم بدان آتش سوختچاه کند آری ولیکن هم در آن چاه اوفتاد
بخت جاویدان تو داری و تویی شاه جهانتو ز بخت خویش شادی و جهان از توست شاد
گاه آن آمد که داد روزه بستانی ز عیدروزه را در عید نیکوتر که بستانند داد
تو به تخت خسروی بر کیقباد دیگریمجلسی فرمود باید همچو بزم کیقباد
اندر آن مجلس به خدمت مدح خوان ورودسازشاعران نکتهسنج و مطربان اوستاد
نوش کن هر بامدادی بادهٔ عناب گونتا برآید صبح شادی و سعادت بامداد
باده و بادست بر هر آدمی بیدادگروین دو معنی شد دو معجز تا از آن آرند یاد
معجزی اکنون به فرمان تو بینم باده رامعجزی دیگر به فرمان سلیمان بود باد
بندهٔ مخلص معزّی این دعا گوید توراکایزدت چندان که خواهی نصرت و فرمان دهاد
آنچه از دولت به شادی و بهشاهی خواستیپیش ازین کردست و زین پس آنچه خواهی آن کناد