گنج

شمارهٔ ۷۰

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: رست۳۰ بیت
شاه جهان که خسرو فرخنده اخترستبر شرق و غرب‌ پادشه عدل‌ گسترست
عزمش فرو برندهٔ ملک مخالف استرأیش برآورندهٔ دین پیمبرست
سَهمَش به خاورست و نهیبش به باختروز باختر ولایت او تا به خاورست
با آفتاب رای منیرش مقابل استبا نوبهار بزم شریفش برابرست
کز نور رای او همه گیتی مزیّن استوز بوی بزم او همه عالم معطرست
آنجا که تیغ اوست شجاعت مُرکّب استوانجا که دست اوست سخاوت مصوّرست
تیغش نه تیغ صاعقهٔ دشمن افکن استدستش نه دست معجزهٔ روح پرورست
از نعل مرکبان سپاهش به شرق و غربچندانکه هست روی زمین ماه پیکرست
گر بنگری ز خدمت تیغش به روم و شامرخها مُزَعفرست و زمینها مُعَصفَرست
آنجا که بود نعرهٔ ناقوس رومیاناکنون خروش و نالهٔ الله اکبرست
شاها تو در فتوح فزون از سکندریوان تیغ جان ربای تو سدّ سکندرست
خطی که گرد مملکت اندر کشیده‌ایچون دایره است و نقطهٔ او هفت کشورست
از پیش همت تو چو خاک است لاجرماندرکف رعیت تو خاک چون زرست
هر روز بهترست خصال تو بی‌خلافتا عالم است روز تو از روز بهترست
آورده‌اند سیصد و هفتاد در شمارآن خسروان که لشکری خسرو ایدرست
یک رایت تو سیصد و هفتاد رایت استیک لشکر تو سیصد و هفتاد لشکرست
دشمن نماند در همه عالم تو را کسیپس‌ گر کسی بماند مطیع و مُسَخََّرست
در خاک رفت هرکه همی با تو سرکشیداو خاک بر سرست و تورا تاج برسرست
آویزد آنکه‌ گر بگریزد ز مهر توگرچه رسن دراز سرش هم به چنبرست
وقت سَماع و باده و آرام و رامِش استنه وقت جوشن و زره و خَود و مِغفُرست
در هر وطن که پای برون آری از رکابتو هدیه‌ای بدیع و یکی بزم دیگرست
هر روز نوبت است یکی بزم ساختنو امروز نوبت ملک فرّخ اخترست
آن میر شیربجه و آن شاه شاه زادکز اصل پاک خسرو سلجوق گوهرست
تو همچو آفتابی و او هست همچو ماهوز هر دو دین و دولت و دنیا منوّرست
این بزم جنت است و تو رضوان جنتیبخت بلند و جام تو طوبی و کوثرست
می خور ز دست نوش لبی خَلُّخی نژادکش مشتری برادر و خورشید مادرست
زان می‌ که چون به جام بلور اندر افکنندگویی در آبِ روشن‌ رخشنده آذرست
تا کوس و لشکر و علم و تخت و مرکب استتا جام و خاتم و قلم و تیغ و افسرست
این جمله را به حق ملک و پادشاه باشزیرا که حق همیشه سزاوار حقورست
عدل تو باد یاور و دارندهٔ جهانکایزد تو را همیشه نگهبان و یاورست