شمارهٔ ۵۸
خداوندی که تاج دین و دنیاستبهدولت دین و دنیا را بیاراست
از آن تاجی است در دنیا و در دینکه انعلا مرکب او تاج جوزاست
دلیل دولتش چون روز روشنبههفت اقلیم گیتی آشکار است
ز فر بخت آن سلطان عالمبه از کسری و ذوالقرنین و داراست
تو گویی دولت او آفتاب استکه نور او به شرق و غرب پیداست
ز اقبال دعا و همت اوستکه سلطان بر همه خصمان تواناست
ضمیر روشن و اندیشهٔ اوکف موسی و افسون مسیحاست
ز تدبیرش میان پادشاهانوفا و بیعت و صلح و مداراست
سزاوار نثار مجلس اوستهر آن گوهرکه اندر کوه و دریاست
همه اقبال و دولت بهرهٔ اوستهمه ادبار و محنت بهر اعداست
برو هر روز خواهد بود خوشترکه ایزد کار او دارد همی راست
ز دی بودش اشارتهای امروزدر امروزش سعادتهای فرداست
ز فرّ طلعت او طبع گیتیاگر دی پیر بود امروز برناست
زمین از موکب او جون سپهرستثَری از حشمت او چون ثُریّاست
کنون در جامهٔ سبزست هر شاخبر آن صورت که در فردوس حوراست
لباس جویبار و فرض کهساربه زنگار و بقم گویی مطراست
بههر دشتی کنون جای نظاره استبههر باغی کنون جای تماشاست
از آن صحرا چنین سبزست و خرمکه عالی بارگاه او به صحراست
بهاری فرخ و عیدی خجسته استبه هر دو روزگار او مهناست
مهنا باد دایم روزگارشکه اسباب مراد او مُهیّاست
همیشه تا که بر گردون ستارهچو سیم ریخته بر روی میناست
به خاتون باد فرخ روز سلطانکه خاتون مادر بیمِثل و همتاست
به سلطان باد روشن چشم خاتونکه سلطان خسروی دانا و زیباست
جهان خالی مباد از شاه سنجرکه تخت خسروی را در یکتاست