شمارهٔ ۵۴
اگر سرای لباساتیان خرابات استمرا میان خراباتیان لباسات است
میان شهر همه عاشقان خراب شدندمگر نگار من امروز در خرابات است
مجوی زهد و خرابی کن و خراباتیکه عمر را ز خرابی همه عمارات است
بیار ساغر فرعونی و به دستم دهکه روز وعدهٔ موسی و گاه میقات است
نیفکنم سپر از باده خوردن از پی آنکمرا میانهٔ میدان عشق دارات است
هر آن مکانکه بود اهل عشق را مأوینه جای نکتهٔ طومار و جای طامات است
میان عاشق و معشوق هست آن معنیکه قاصر آید از آن هرکجا عبارات است
من آنکَسَمکه همی سجده پیش عشق برمبدان سجود وجود مرا کرامات است
هر آن سرود که در عشق عاشقانه بخاستمرا جون سَبع مثانیّ و چون تَحَیّات است
مرا ز عشق مراعات نیست یک ساعتکه عشق را زدل و جان من مراعات است
به روزگار جوانی اسیر عشق شدممن این محل زکه جویمکه از محالات است
روم مدام به درگاه آن خداوندیکه سَیّد مَلِکان است و شاه سادات است
جمال عالم فخرالمعالی آن ملکیکه از کمال و سعادات ذوالسّعادات است
ابوعلیّ شرفشاه ابن عِزّالدینکه همچو جعفر برمک ستوده عادات است
شرف ز جعفر و شاهی زکنگرست او راکه جعفری سِیَر و کنگری مقامات است
از آن گرفت سماوات زیر پر جعفرکه همت پسرش برتر از سماوات است
به جود جعفر برمک مثل زنند و مرامثل به جود شرفشاه جعفری ذات است
ایا کسی که تورا خدمتش کفایت نیستز روزگار تورا مالش و مکافات است
آیا کسی که به درگاه اوست موعد تووعید او بِلمِا تُوعَدون هیهات است
تو ای نتیجهٔ دولت نجات احراریکه با تو دولت پاینده را مناجات است
توییکه یوم وصال تو خیر ایام استتویی که وقت ثنای تو خیر اوقات است
مدار چرخ همه بر مراد توست مدامتورا موافق دوران او ارادات است
اگر ز خلق مساحات ساحت فلک استبدان که ساحت جود تو را مساحات است
خبر چگونه توان دادن از مخالف تونشان چگونه دهم زانکه او ز اموات است
زمین چو نَطع و قضا و قدر بهسان حریفمدار چرخ چو شطرنج و در میان مات است
مخالف تو چو شاه است و دولتش فرزینمیان نَطع بهفرزین خویش شه مات است
حسود دیوسرشت تو را شهادت نیستبرین سخن که بگفتم مرا شهادات است
یکی شهادت من این بُوَد که سوگندشبه حق عزّت عزّی و آلت لات ست
میان مجمع فَضّال حجت آرم منکه حضرت تو به از روضههای جنات است
چو باب جنّت خواند رسول قزوین رابدانکه حضرت تو روضهای ز رَوضات است
به فرّ دولت تو من دلیل بنمایمکه خدمت تو ز عادات وز عبادات است
رضای توست رضای نبی رضای نبیرضای خالق عرش است وآن زطاعات است
دلایل و حُجَج مِهتری ز مجلس توستکه کعبه و حَجَر و حج اهل حاجات است
به مجلس توشتابد ز شهر و مولد خویشهر آن حکیم که از دولتش بشارات است
خُذِالمدیح و هاتِالعطا همی گویدجواب هات ز تو خُذ جواب خُذهات است
بهروز محشر اگر خلق را شفیع تویینه بیم حشر و نه بیم عذاب زَلّات است
تو باشی ای ملک داد گر نخست کسیکه روز حشرش با مصطفی ملاقات است
عیان شدست به نزد ملوک سیرت توچه جای بهمنی و نوذری حکایات است
رسوم تو همه سرمایهٔ هدایا گشتضمیر تو همه پیرایهٔ هدایات است
ز رای ورایت تو تحفهٔ سلاطین استز نام و نامهٔ تو نکتهٔ رسالات است
کمال را ز مدار فلک زیادت نیستکمال همت وجود تورا زیادات است
بلند گشت علامات رای و همت توچنانکه اوج زحل زیر آن علامات است
کجا روایت یک مدح تو کند راویهمه روانی راوی بدان روایات است
به مدحگفتن تو فتنهام خداونداکه از مدیح تو شغل مرا کفایات است
ز آفرین تو شاها به خاطر عاطرچو منطقی کنم آن را که از جمادات است
چنانکه فخرملوک است بیت تو ملکادر آفرین تو بیتم طراز ابیات است
مرا به حکمت و پروردن معانی بکرنه از شمار دگر شاعران مقالات است
به دولت تو همه شاعران ز من پرسندهر آن سؤال که مشکلتر از سؤالات است
همیشه تا که مه مهر و تیر و بهرام استهمیشه تاکه مه و سال و روز و ساعات است
خدای جَلّ جَلالهُ ز تو بگردانادهر آنچه متصل حادثات و آفات است
ز روزگار تو را نصرت و مساعدت استز کردگار تو را عصمت و حمایات است