گنج

شمارهٔ ۴۶۷

۲۳ بیت
ای خداوندی که در روی زمین داور توییرکن اسلام و معزّ دینِ پیغمبر تویی
ملک را سلطان تویی و تخت را افسر توییدهر را والی تویی و خلق را داور تویی
آن‌ کجا خاتم بود شایستهٔ خاتم توییآن‌کجا افسر بود شایستهٔ افسر تویی
گرچه حاضر نیست حیدر در عرب با ذوالفقاردر عجم با تیغ هندی نایبِ حیدر تویی
آنکه او در نصرت دین هدی بندد کمروانکه او بر عالم از نعمت‌ گشاید در تویی
وانکه او از حوزهٔ اسلام بر دارد ستموانکه او جِزیَت‌ نهد برگردن قیصر تویی
از چلیپا و بت و بتگر نگوید کس به‌ رومتا که قهار چلیبا و بت و بتگر تویی
آنکه گرد از قیصر رومی برانگیزد به‌ تیغوانکه بنشاند به روم اندر یکی لشکر تویی
هفت کشور را تویی سلطان ولیکن روز فتحدر میان هفت کشور هفتصد کشور تویی
عاجزست از قدر و مقدار تو وهم آدمیتا میان عالم اندر عالم دیگر تویی
ای جهانداری که خورشید فلک موکب توییوی شهنشاهی که جمشید ظَفرْ خنجر تویی
چون ‌کمان‌گیری سحاب صاعقه‌پیکان توییچون‌ کمربندی سپهر مشتری پیکر تویی
در مبارک دست تو شمشیر گوهردار توسدّ اسکندر بود زیرا که اسکندر تویی
رزم را شمشیر تو دارندهٔ گوهر بودتا به همت بزم را بخشندهٔ گوهر تویی
زر و سیم و خطبه و منبر سرافرازد به ‌توتا جمال زر و سیم و خطبه و منبر تویی
خلق نیشابور در نعمت همی تن پرورندزانکه سلطان نکوکار رهی پرور تویی
هر زمان از آسمان آید پیام جبرئیلکی نشابور از بهشت عدن خرم تر تویی
خسروا شاها گر آمد عمر برهانی بسرتا قیامت وارث عمر چنان چاکر تویی
جان او هر ساعتی‌ گوید که ای فرزند منپیش سلطان جهان حق مرا حقور تویی
گر معزی خوانیم ای تو معز دین حقبخت‌ گوید ای معزی شاعر سرور تویی
چون نهم سر بر زمین در خدمت شاه جهانآسمان‌ گوید که تاج شاعران یکسر تویی
تا جهان باشد بساط عدل تو گسترده بادزانکه شاه عدل و سلطان سخاگستر تویی
یاور و دارنده عمر تو بادا کردگارزانکه دین و ملک را دارنده و یاور تویی