شمارهٔ ۴۳۷
ای تو را بر مه و زهره ز شب تیره ردیزهره از چرخ به زیبایی تو کردندی
نه عجب گر کند از چرخ ندا زهره تو راتا به مه بر ز شب تیره تو را هست ردی
لعبت چشم منی چشم منت باد نثارراحت جان منی جان منت باد فدا
ای درخشنده بناگوش تو از زلف سیاههمچو از ابر درخشنده بود شمس ضحی
راست گویی ز میان زره داودیهر زمانی ید بیضا بنماید موسی
در عجم هست حدیث من و عشق تو چنانکدر عرب قصه سعدی و حدیث سلمی
نتراشیده به تیشه چو لب تو آزرننگاریده به خامه چو تو صورت مانی
در دو زنجیر و دو گلنار تو بیم است و امیددر دو بادام و دو مرجان تو دَردست و شفی
از دو مرجان شکری جز بدلی نفروشیزین گرانتر به جهان کس نکند بیع و شری
تا تو بر برگ سمن مشک طلی کردستیبارم از جَزع همی لؤلؤ بر زرّ طلی
من چنانم که به زاری سمرم چون مجنونتو چنانی که به خوبی مثلی چون لیلی
آشنای تو منم در بر من مأوی سازبر بیگانه چه گردی و چه سازی مأوی
خانه من وطن توست و دلم خانه توتو همی جای دگر خانه چه گیری بکری
دور گشتن ز ره راست ضلالت باشداین ضلالت نپسندد شرف دین هدی
زین دولت سر احرار رضی ملکانقبلهٔ سعد و عُلو سعد علیّ عیسی
آن جوادی که فقیران را در تیه امیدمنّت و سَلوت او هست چو مَنِّ و سَلوی
آنکه او از ستم و فتنه تهی کرد عجمچون رسول عربی کعبه ز لات و عُزّی
ملک را با نظرش نیست نهیب از آفاتخلق را با کرمش نیست گزند از بلوی
به ازو هیچ خردمند و هنرمند نبودنه به ایام سلیمان نه به عصر کسری
گر بود قطر ندی پاک ز باران بهارهست نقش گهرش پاکتر از قطر ندی
هرکه را دوستی او بود امروز بشیرنشنود روز قیامت ز قضا لا بُشری
در عجم چون شرفالدین نبود نیز کریمدر عرب چون اَسدالله نبود نیز فتی
ای خط تو بفروزد خطر کلک و دواتچون ز تأیید شهنشه شرف تاج و لوی
کعبهٔ جودی و درگاه تو دشت عرفاتخلق عالم همه حجاج و سرای تو مِنی
بارگاه تو چو خلدست و تو چون رضوانیکف کافیت چو کوثر قلمت چون طوبی
در کفایت ز تو خواهند بزرگان منشوردر فتوت ز تو پرسند کریمان فتوی
بخت بر جامه عمر تو کشیدست علمدولت از نامهٔ فضل تو کشیده است سِحی
گاه فرهنگ و بلاغت که کند با تو جدلگاه احسان و مروت که کند با تو مری
نسق و رونق ملک از هنر و سیرت توستهمچو ترکیب تن خلق ز ترتیب قوی
آب را ماند شکر تو که بر روی زمیننیست بیشکر تو چندانکه بلادست و قری
به صبا ماند عدل و نظر تو که جهانچون شود پیر پذیرد زصبا طبع صبی
جان پاک است مگر مهر تو از روی قیاسزانکه بیمهر تو زنده نتوان بود همی
مهرهٔ شادی و شاه طرب حاسد توهست در ششدرهٔ محنت و دربند عزی
بدسگالی که کند بر هنر و نفس تو عیبهرکه مدحی کند او را بود آن مدح هجی
نشنود زایر تو گاه نوال از تو نفیرنشنود سایل تو گاه سؤال از تو عنی
با نعم جفت شود هر که شنید از تو نعموز بلا فرد شود هر که شنید از تو بلی
سیف و مَعن عربی پیش تو گر زنده شوندهر دو گردند بری از صفت و از دعوی
سیف را با تو گه فضل نباشد برهانمعن را با توگه جود نباشد معنی
از بس اِنعام که با خلق جهان کردستییافتی بهرهٔ دنیا و نصیب عقبی
هم ثواب تو ز خالق بودت در عقبیهم تورا هست زمخلوق ثنا در دنیی
بی قلم نقش کند دست قضا بر دل منچونکند مدح تو بر خاطر من بخت املی
پیش مدح تو کجا کلک من آید به سجودپیش طبعم به سجود آید طبع اعشی
در مُحرّم بپذیر از من و از خاطر منعذر تقصیر که رفته است به عید اضحی
که رضای تو کشد نثر مرا بر نَثْرهکه قبول تو برد شعر مرا بر شِعری
تاکه بعدست و مسافت ز سمک تا به فلکتاکه فرق است و تفاوت ز ثری تا به علی
از فلک باد عُلی جایگه ناصح توجایگاه عدو تو زسمک باد ثری
نکتهٔ دفتر آمال تو باد از عصمتنقطهٔ مرکز اقبال توباد از تقوی
شکر تو سائل و مدح تو در افواه روانهمچو اخبار نبی باد و چون آیات نبی