شمارهٔ ۳۷۹
بوستان شد زرد روی از وصل باد مهرگانچون دم دلدادگان از هجر یار مهربان
هجر یار مهربان گر چهره را زردی دهدبوستان را داد زردی وصل باد مهرگان
در هوا و بر چمن پوشید سنجاب و نسیجکوه دیبا پوش را داد و زمین را طیلسان
شنبلیدی گشت از آشوبش نباتِ مرغزارزعفرانی گشت از آسیبش درخت بوستان
باد در آشوب او بنهفت گویی شنبلیدابر در آسیب او بِسْرِشت گویی زعفران
گر نگشت از زر چمن سوداگر سرمایهدارور نگشت از در ناسفته هوا بازارگان
از چه معنیگشت باد اندر چمن دینار باروزچه حُجّت گشت ابر اندر هوا لؤلؤفشان
سرد و پژمرده شدست اکنون جهان چون طبع پیرچندگاهی بودگرم و تازه چون طبع جوان
گر جهان شد پیر و پژمرده نباشد هیچ باکتا جوان و تازه باشد دولت شاه جهان
شاه شاهان سایهٔ یزدان ملک سلطان که هستطلعتش چون آفتاب و حضرتش چون آسمان
پادشاهی کز جلالش هست دولت پایدارشهریاری کز جمالش هست ملت شادمان
تن ز شوق مهر او تازه است همچون دل بهتنجان به مهر مدح او زنده است همچون تن بهجان
گر به مغرب بگذری از مدح او یابی اثرور به مشرق بنگری از جود او بینی نشان
دل ز مهر جسم او خالی نیابی در بدنیک زبان خالی نیابی از مدیحش یک زمان
طاعت خالق به نزد عقل و دانش واجب استخدمت سلطان عالم هست واجب همچنان
هرکسی کاو طاعت حق را همی بندد کمرهمچنان در خدمت سلطان همی بندد میان
شهریارا بر فلک جرم زُحَل بر برج قَوسلرزه بیند چون تو را بینند با تیر و کمان
همچنان کز چشمهٔ خورشید عالم روشن استروشن است از دولت تو گوهر الب ارسلان
گر ز بخت و چرخ باشد پادشاهی مستقیمبخت تو با یک دل است و چرخ تو بایک زبان
گرکند تقدیر در عدل از تو روزی اِقْتراحور کند توفیق در جود از تو وقتی امتحان
آن یکی گوید خَهی خورشید ناپیدا زوالوان دگر گوید زهی دریای ناپیدا کران
بیبزرگی کس خداوندی نباید بر مجازبیهنر صاحب قرانی کس نیابد رایگان
چون تو را دادست یزدان هم بزرگی هم هنرملک و دین را هم خداوندی تو هم صاحبقران
تاکه هرنفسی ز تدبیر خرد باشد عزیزتاکه هر چشمی زتاثیر روان باشد روان
در ستایش باد پیش تو همه ساله خرددر پرستش باد پیش تو همه ساله روان
رای ملک آرای تو بر هر چه خواهیکامکاردولت پیروز تو بر هرکه خواهی کامران
عالم از تو باد خرم چون جهان فصل بهاربر تو فرخنده خزان فرخ و جشن خزان