گنج

شمارهٔ ۳۷۸

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ان۲۷ بیت
چون‌ کرد پیش‌آهنگ را در زیر محمل ساربانبر پشت پیش‌آهنگ شد از خیمه شمع کاروان
آن چون مه ناکاسته چون ‌گلبن پیراستههمچون بهشت آراسته روشن چو خرم بوستان
صافی تن او نسترن بویا بر او یاسمننازان قد او نارون رنگین لب او ناردان
آن مایهٔ حُسن و لَطَف چون دُرّ پاک اندر صدفچون آفتاب اندر شرف در مهد عالی شد نهان
جان و دلم در تاب شد چشم ترم پرآب شدآن ماه در جلباب شد امید ببریدم ز جان
کردم سر راه جَمَل از خون دیده خاک حلتا همچو اشتر در وَحَل عاجز بماند کاروان
آن نافهٔ دلخواه من در زیر مهد ماه منبگذشت تیز از آه من چون بر سر آتش دخان
هودج فراز کوه تن در هودج‌ آن سیمین ذَقَنمن بیش هودج‌گاه زن چون بندگان بسته میان
تا بر سر راه ای عجب پیش‌ آمدم در تیره شبدیدم دیاری با تعب مهمان جانی با فغان
مار اندر او ببریده دم عقل اندر او ره‌ کرده گمگور اندر او فرسوده سم از بیم شیران ژیان
حصنی چنین بوده حصین‌، آباد و خرم پیش از ایناز دادهٔ داد آفرین روی هزاران بوستان
چون قعر دوزخ با فزع چون خانهٔ دیوان جزعچون قصر یار با وَرَع‌ گشته به عالم داستان
درکنده از نیرنگ‌ها جوی در او سنگ‌هاوآورده از فرسنگ‌ها آب ورا در آبدان
بر کاخ‌ کاخ افراخته بر برج برجی آختهدر حجره حجره ساخته چون‌ گلستان در گلستان
چون صبح روز از کوه سر برزد به میناگون سپرجستم از آن ویران به در از قافله جستم نشان
بر ره ندیدم هیچکس پویان شدم بر خاک و خساز دور آواز جرس آمد به گوش من نهان
برهم دریدم راه را دریافتم دلخواه رافرخنده فخر ماه را بر باره‌ای دیدم جوان
برده سبق از باد تک آکنده زان پولاد رکهنگام جستن همچو سگ در دامن صحرا روان
افزون ز کُه کوهان او‌، از عاج‌‌ِ تر دندان اواز تیرها مژگان او از نوک سوفارش دهان
گوشش نگر خرمای تر دنبش به سان نیشکرلعلش چو بلغاری سپر گردن چو خوارزمی کمان
پشتش به سان گردمه بی‌سرمه چشم او سیهمُهر شرف بر شانه‌گه داغ دول بر گرد ران
رفتار چون کبک دری همچون مهارش مشتریدر چابکی چون سامری ساقش قَضیب خیزران
درگامش از نشوا اثر آنگاه از اُ‌شنان‌ترگه زیر خاید گه زبر از لَفْجِ صابونش چکان
ناگه رسانید او مرا جایی که بودم در هوادیدم زمین را از قضا رنگی چو رنگ پرنیان
چنگال در نازل زدم صد بوسه بر محمل زدمچون آتش اندر دل زدم شد وصل جانانم از آن
گفتم مرا خواهی همی از من وفا خواهی همیحاجت روا خواهی همی شو قصهٔ یوسف بخوان
با من توگر منزل‌کنی این رنج ما در دل‌کنیمقصود من حاصل کنی بر درگه صاحبقران