گنج

شمارهٔ ۳۶۴

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ان۳۶ بیت
صنع خدای و عدل وزیر خدایگانهستند پرورنده و دارندهٔ جهان
معلوم عالم است که بر خلق واجب استشکر خدا و مدح وزیر خدایگان
صدر اجل رضیّ خلیفه قوام دیندستور کامکار و خداوند کامران
نیک‌اختری که سیرت و کردارهای اودر شرق و غرب هست ز نیک‌ اختری نشان
آراسته شدست به توقیع او زمینو افروخته شدست به تدبیر او زمان
در عدل جز بدو نکند عالم افتخاردر جود جز بدو نزند ملک داستان
اندر کفایت آنچه از او دید چشم خلقنشنید گوش خلق ز تاریخ باستان
گویی ز رآی پاک و ز بخت بلند اوستپاکی در آفتاب و بلندی در آسمان
گویی سپهر مرکب اقبال او شدستکش ماه و آفتاب رکاب آمد و عنان
قفل و کلید گشت دو دستش که جور و عدلبسته شدست ازین وگشاده شدست از آن
روزی بَنان او دهد آفاق را مگردارد بنای روزی آفاق را بنان
گیتی سرای و خلق همه میهمان شدندتا گشت همت و کرم خواجه میزبان
جایی‌ که میزبان ‌کرم و همتش بودگیتی سزد سزای و همه خلق میهمان
بنگر به ‌دست و خامهٔ او گر ندیده‌ایبحر گهر هبا کن و ابر گهر فشان
ور آرزوی دولت و بخت آیدت همیآثار او نگه کن و توقیع او بخوان
اندر وفای او نَبُوَد جسم را وفاتو اندر هوای او نَبُوَد چرخ را هَوان
هر کس‌ که هست چاکر او بهره یافته استاز مایهٔ سعادت و از سایهٔ امان
افزون کند موافقتش نیکخواه‌ رادر دل قوام دانش و در تن نظام جان
بیرون کند مخالفتش بدسگال رااز دیده روشنایی و از کالبد روان
ای دادگستری که به ‌تدبیر ورای خویشکردی جهان مسخر شاه جهان ستان
تدبیر تو نشاند و سر کِلک تو گماشتدر روم کاردارش و در شام پهلوان
از تیغ و کلک تو حاصل همی شودهم‌ گنج بی‌نهایت و هم ملک بی‌کران
امسال روم و شام بهر دو گشاده شدسال دگر گشاده شود مصر و قیروان
ای دور روزگار به ‌تو سفتهٔ نشانگردد دل مخالف تو سفتهٔ سنان
بی‌طلعت مبارک و بی‌آفرین توبر آدمی حرام شود دیده و دهان
از بهر آنکه دست تو بوسد زبان و لبگوش و دو دیده رشک برد بر لب و زبان
بر آسمان قضا و قدر متفق شدندکردند عمر و بخت تو از یک دگر ضمان
بخت تو همچو عمر تو گردید پایدارعمر تو همچو بخت تو گردید جاودان
من بنده روزگار تو را وصف چون کنمپیمودن فلک به کف دست‌ چون توان
عین‌الکمال عالم ارواح خوانمتکاندر مناقب تو همی‌گم شودگمان
در خدمت تو رنج برم ‌گنج بر دهمبر رنج خدمت تو نکردست‌ کس زیان
روزی که نفخ صور برانگیزدم ز خاکجانم همه ثنای تو خواند ز استخوان
تا باغ را شکفته ‌کند رایت بهارتا راغ را کآشفته کند لشکر خزان
از عدل تو شکفته همی باد دین و ملکخصم تو را کَشَفته همی باد خان و مان
تابنده باد فر تو بر خُرد و بر بزرگپاینده باد عدل تو بر پیر و بر جوان
فرخنده باد مهر تو جاوید و من رهیهر سال‌ گفته تهنیت جشن مهرگان