شمارهٔ ۳۶۳
همان بِه است که امروز خوش خوریم جهانکه دی گذشت و ز فردا پدید نیست نشان
از این سه روز که گفتم میانه امروزستمکن توقف و پیش میانه بند میان
در انتظار بهار و خزان مباش که هستخزان عدوی بهار و بهار خصم خزان
ببین که هر چه بهار شکفته پیدا کردخزان ستیزهٔ او را چگونه کرد نهان
مگر خزان به رزان نو شریعتی بنهادکه هست در همه عالم مباح خون رزان
مگر که در شب دی ماه بادِ خوارزمیعسس شدست که کردست باغ را عریان
ز برف ریزه چون سوهان شدست روی زمینز یخ شدست رخ آبگیر چون سندان
مگر زمانه به آهنگری برون آمدکه آب کرد چو سندان و باد چون سوهان
چه باک از اینکه جهان سرد گشت و ناخوش شدکه خانه گرم و مُغَنّی خوش است و یار جوان
گر از بنفشه و لاله زمین باغ تهی استز هر دو هست بدل زلف و چهرهٔ جانان
چو زلف و چهرهٔ او هست بیهده چه خوریمغم بنفشهٔ سیراب و لالهٔ نُعمان
به ماه دی ز خم زلف و رنگ چهرهٔ اوبنفشهزار پدید آوریم و لالستان
رسید عید بیا تا به تیغ بادهکنیمبه عید قربان تیمار خویش را قربان
طواف حاج کنون گرد قبلهٔتازی استطواف ماست کنون گرد قبلهٔ دهقان
اگر همی نتوان کرد اخدمتش بیشکاکنیم خدمت فرزند او چنانکه توان
دو گوهرست درین وقت شرط مجلس ماقِنینه مَعدِن این و تنوره مسکن آن
یکی چو آب رز اندر میانهٔ ساغریکی چو برگ گل اندر میان آتشدان
یکی ز نور و ز سوزندگی نتیجهٔ عشقیکی ز جان و ز پاکیزگی نتیجهٔ جان
بدین دو گوهر روشن شب زمستان راچنان کنیم که ماند به روز تابستان
گهی به مطرب گوییم چنگ برزن هینگهی به ساقی گوییم جام پر کن هان
گهی صبوح کنیم از سه بوسه و سه قدحخمار عشق و خمار شراب را درمان
چو ابر بر سر ما از هوا فشاند سیمکنیم بر سر آن از تنوره زرافشان
چو مطربان سرِ انگشت را کنند سبکبه یاد خواجه به کف برنهیم رطل گران
خجسته ناصح دولت اجل موید دینستوده تاج کفات عجم سرِ فَتَیان
مُعین ملک زمین و زمان علی سعیدکه هست نایب فرمانده زمین و زمان
جز او که بود که شایسته نیابت شددو خواجه را که گرفتند هر دو ملک جهان
نظام دین را در دولت ملک سنجرقوام دین را در دولت ملک سلطان
حمایت است و رعایت مجیرش از آفاتهدایت است و عنایت مجیرش از حَدَثان
بنان اوست به هنگام شغل شغلگذارضمیر اوست به هنگام فتنه فتنه نشان
حمایت از ملک است و عنایت از دستورهدایت از ملک است و عنایت از یزدان
ز آسمان همه تأیید و رحمت است نثاربرآن خجسته ضمیر و بر آن خجسته بنان
بزرگ بار خدایا ز طالعی که توراستبه فال دیدن رویت مبارک است چنان
اگر ببیند روی تو بتپرست به خواببتابد از شب کفرش ستارهٔ ایمان
شمار مدت عمر تو با قضا و قدرز روزگار و فلک ساختند شرح و بیان
به مدتی که بود بیشتر ز مدت نوحفلک نوشت خط و روزگار کرد ضمان
همی ز رای تو افروخته شود حضرتهمی ز رای تو آراسته شود دیوان
که هر دو را تو چنان درخوری که وقت بهاردرخت را تَفِ خورشید و کِشت را باران
بنای دین نبی بر کتاب و اخبارستبنای دولت خسرو بر آن خجسته بنان
چو درّ و سِحر به مشک و شَبَه برآمیزیدواتدار تو نازد نبیرهٔ مشکان
تو در هنر دگری وان نفر دگر بودندچو نامهٔ نبوی کی بود هزار افسان
کتاب عین مُسَلّم توراست وز همه قومهمه صفات نوشتند در دبیرستان
به نعمت تو که از فیلسوف حضرت شاهشنیدهام چو در آغاز فتنه بود نشان
که گفت محتشمی در عجم پدید آیدنه از قبیلهٔ بهمان نه از نژاد فلان
از او رسند بسی مهتران به جاه و به ناموز او رسند بسی کهتران به آب و به نان
خدای باشد از او راضی و ملک خشنودسپاه و شاه و رعیت به شکر و پیر و جوان
دُرست گشت که آن محتشم تویی که ز توهمه معاینه بینم هر آنچه داد نشان
دو بیت شعر ز گفتار خواجه برهانیتو را سزد که تویی هر دو بیت را برهان:
« به حق افضل انسان و حق صورت آنکه هست سوره آن هل اتی علیالانسان
که نام و نسل تو باقی است تا بدان ساعتکه آشکار شود کلّ من علیها فان »
ز بهر آنکه تو در دست جام باده نهیهمی حسد برد از باده چشمهٔ حیوان
ز آرزوی صبوح تو ساکنان بهشتسپیدهدم بگریزند هر شب از رضوان
ستاره باشد بر برج و برج بر گردونچنانکه نام تو در شعر و شعر در دیوان
شدست طبعم در مدح تو چو آتش تیزشدست شعرم در شکر تو چو آب روان
چو من به مجلس تو کاشکی رسیدندیمُقَدِّمان سخن شاعران چیرهزبان
که تا به نظم مدیحت نثار کردندیهزار عقد ز یاقوت و لولو و مرجان
چه حاجت است بدیشان ز بهر نظم مدیحکه من بدارم تنها نیابت از ایشان
اگر چه شعر مرا گفتهای بسی احسنتوگرچه در حق من کردهای بسی احسان
کنون زیادت باید که هیچ باقی نیستهمه شدند و نهادند روی در نقصان
مکن درنگ و غنیمت شمر ستایش و شکرکه قادری و قلم بر مراد توست روان
همیشه تا که بر این هفت چرخ دایرهوارکنند هفت ستاره به سعد و نحس قران
ز سعد بهره ی عمر تو باد راحت و سورز نحس بهرهٔ خصم تو باد رنج و زیان
به مجلس تو همه روز کهتران خرمچو حاجیان به مِنا عید گوسفندکشان
خدای داده ز شش چیز مر تو را شش چیزکه عمر مرد به هر شش بماند آبادان
کف از شراب و لب از خنده و بر از معشوقدل از نشاط و تن از ناز و خانه از مهمان