شمارهٔ ۳۴۷
جاودان باد دولت سلطاندل او شاد باد و بخت جوان
رای او پاک و همتش عالیتیغ او تیز و ملکش آبادان
کرده با بخت او قضا بیعتکرده با قَدر او قَدَر پیمان
دست او روز بزم گوهر بارتیغ او روز رزم خونافشان
هر ندیمش به فرّ افریدونهر غلامش به عدل نوشروان
روز بزم است و روزگار نشاطفَروَدین است در مه آبان
به چنین روز شاد باشد دلدر چنین بزم تازه باشد جان
ساقیا رَطل باده بر پیمایمطربا دست بَر سوی دستان
ای بزرگان عصر نوش کنیدیاد شاهنشه زمین و زمان
می روشن به یاد طلعت شاهقوّت خاطرست و قُوت روان
پادشاهی که هست گیتی بخششهریاری که هست شهرستان
از جهان کوشش و ازو بخششوز فلک طاعت و ازو فرمان
میزبانان و میهمانان راپیش ازین دیدهاند خلق جهان
میزبانی که دید چون سرهنگمیهمانی که دید چون سلطان
شادباش ای خدایگان بزرگحکم تو بر بزرگ و خرد روان
همچنین باده نوش و خرم زیمجلس آرای و کام خویش بران
تا بپاید فلک تو نیز بپایتا بماند جهان تو نیز بمان